X
تبلیغات
دانشجویان ادبیات 88 دانشگاه شیراز
دانشجویان ادبیات 88 دانشگاه شیراز
فصلی تازه در راه است ...
نوشته شده در تاريخ ۲۶/۶/۱۳۹۳ - ۱۹:۰۸ توسط نسرین قاسمی | نظر(0)

همچنان می‌رفت در بین سنگ‌ها و خاک‌ها و خرابه‌های خانه‌ها، لنگان لنگان گام برمی‌داشت. گاه مکث می‌کرد، گاه به دورتر‌ها خیره می‌شد و باز حرکت می‌کرد.

بغض کرده بود. توده‌ی غمی که فرو نمی‌رفت و بر نمی‌آمد، همان‌جا توی گلویش مانده بود.

به مخروبه‌ای رسید. دیوار هایی که از جنس گِل بودند و با خاک یکی شده بودند.

به زمین نشست. به خانه‌های بی‌دیوار نگاهی انداخت... . آرام گفت: محبوبه! خونه­مون رو ببین... . می‌شه درستش کرد، زیاد کار نداره... . این جا می‌شه اتاق سارا، اونجا هم اتاق خواب و آشپزخونه... .

فقط تو بیدار شو... . با من بیا... .

بغضش آرام آرام بالا آمد- تبدیل به اشک شد و فریاد ...

صدای گریه اش به آسمان برخاست... سنگ ها را به اطراف انداخت...

ناگهان صدای گریه‌اش قطع شد... هق‌هق‌کنان از سر جایش بلند شد... .

پشت به مخروبه کرد... همان مسیری که آمده بود، برگشت. بعد از چند قدم، ایستاد... . به پشت سرش نگاهی کرد ... گفت: محبوبه من دارم میرم، تو هم خواستی بیا و باز برگشت و به راهش ادامه داد... .

 

ن. قاسمی
نوشته شده در تاريخ ۸/۲/۱۳۹۳ - ۱۴:۲۴ توسط نسرین قاسمی | نظر(3)

جهان سرسبز و مردمانش همه شاد، دنیا آباد

فقط تو نیستی...

سال‌ها انتظار، سال‌ها رنج

آه... ولی چقدر دیر...

سکوتت تلخ چون قهوه

نگاهت زیبا چون باران

آن چشم‌های روشن همیشه صبور

کجاست اکنون؟

دلم تنگ است برایت

لحظه‌ها تلخ

اگر آمدی سری به ما بزن

دلمان بی‌ریشه مانده است



ن.قاسمی
نوشته شده در تاريخ ۹/۱۲/۱۳۹۲ - ۱۹:۴۶ توسط نسرین قاسمی | نظر(0)

فامیلش سلطانی بود. آرام و بسیار جدی و سختگیر. وارد کلاس که می‌‌شد، باید همه برپا می‌شدند و سلام می‌کردند. چیزی شبیه مکتب‌خانه‌های قدیم ولی با این تفاوت که چوب و فلک به همراه نداشت.

همیشه کیف قهوه‌ای چرمی همراهش بود که مثل بقچه‌ای در بغل می‌گرفت. شلوار مشکی گشادی می‌پوشید که روی قدش داد می‌زد و پیراهن قهوه‌ای که اکثر مواقع می‌پوشید. بنظر می‌آمد، یک سال فقط یک پیراهن را پوشیده بود.

بچه‌ها ساکت، کلاس ساکت، حتی مگس‌ها هم جرأت ویزویز نداشتند و فقط خودش از اول تا آخر کلاس یک نفس حرف می‌زد. کم که نمی‌آورد. حتماً شش‌تا شُش داشت. توانایی در حد المپیک!!!!

ولی چه فایده؟ مثل پسته‌ی توخالی بود یا ذرت مکزیکی خیلی خیلی تُند که قابل هضم نیست. طبل میان تهی و هرچه در این قسم گنجد!!!

واقعا سلطان کلاس بود آنگاه بود که فهمیدم سلطان جنگل چه حسی دارد!

عجیب اینجا بود که از نشستن خسته نمی‌شد. تکان نمی‌خورد از سر جایش.

انگار روی صندلی چسب شده بود. اما خداراشکر که بلند نمی‌شد وگرنه ناچار می‌شدیم گردن محترم را زحمت دهیم و بالاتر آوریم تا بتوانیم قامت ایشان را نظاره کنیم!

قامت که نبود، قیامت بود!!!

در این ترم، دو، سه نفری مشکل تنفسی پیدا کردند و دو سه نفر هم گردن درد.

با آن همه جدیت، همیشه تأخیر داشت. شاید توی صف پارک دوچرخه‌اش بود و شاید هم ساعتش از کار افتاده بود؛ همان ساعتی که از فرانسه برایش آورده بودند و بجای تخم‌مرغ در آب جوش، جوشیده شده بود!!!

 

نوشته شده در تاريخ ۸/۷/۱۳۹۲ - ۱۵:۳۲ توسط نسرین قاسمی | نظر(5)

من هستم....

برای سرودن ترانه ماندن، آخرین بار تا آخرین نفس ماندم، سرودم...

برای پرواز پرستوی بال شکسته دعا کردم و چشم به اسمان دوختم و پیغام به پرنده ای سپردم که آزاد، به سوی افق، به لانه خورشید پرمیکشید و من تنها اوج گرفتنش را می­ نگریستم

خط پروازش را می­گرفتم و با او به پرواز درمی ­آمدم.

 

من اکنون به عمق امواج می ­اندیشم.

می اندیشم به تمام لحظاتی که به دنبال گریختن از فاصله ­ها بودم

انتظار...

 

من با تپش­ های قلب ماسه های بی حس ساحل آشنایم.

بارها با دست های خالی ام طعم تلخ فروافتادن ماسه ها از انگشت را چشیده ام.

نمی دانم به انتها خواهم رسید یا دل به همان ابدیت خواهم داد

تنها برای بریدن از این بی انتهایی، دل دریایی می کنم و به امید پاییز می نشینم.

نسرین قاسمی


١٣٩٢/٧/٨

 یاد دوران کارشناسی بخییییر

 

نوشته شده در تاريخ ۲/۴/۱۳۹۲ - ۱۱:۵۴ توسط نسرین قاسمی | نظر(0)

22 خرداد 1392



روز چهارشنبه



جشن فارغ التحصیلی دانشجویان رشته


ادبیات فارسی



ورودی 88



دانشگاه شیراز


با حضور دکتر حسام پور  و  دکتر کافی



ن.قاسمی

نوشته شده در تاريخ ۲۶/۹/۱۳۹۱ - ۲۱:۲۵ توسط نسرین قاسمی | نظر(2)

آخرین حرف تو چیست؟
قصه از حنجره ایست که گره خورده به بغض

صحبت از خاطره ایست که نشسته لب حوض

یک طرف خاطره ها!

یک طرف پنجره ها!

در همه آوازها! حرف آخر زیباست!

آخرین حرف تو چیست که به آن تکیه کنم؟

حرف من دیدن پرواز تو در فرداهاست

     

 ن.قاسمی

نوشته شده در تاريخ ۱۰/۹/۱۳۹۱ - ۲۲:۳۹ توسط نسرین قاسمی | نظر(0)

گفتمش دل میخری پرسید چند ؟

گفتمش دل مال تو تنها بخند

خنده كرد و دل ز دستانم ربود

تا به خود باز آمدم او رفته بود


دل ز دستش روی خاك افتاده بود

جای پایش روی دل جا مانده بود

 ن.قاسمی

نوشته شده در تاريخ ۶/۹/۱۳۹۱ - ۱۸:۰۱ توسط نسرین قاسمی | نظر(1)

من آسـمان پـر از ابـرهای دلگیـرم
اگر تو دلخوری از من، من از خودم سیرم

من آن طبیب زمیـن گیر زار و بیـمارم
که هرچه زهر به خود می دهم نمی میرم

من و تو آتش و اشکیم در دل یک شمع
به سرنوشت تو وابسته است تقدیرم

به دام زلف بلندت دچار و سردرگم
مرا جدا مکن از حلقه های زنجیرم

درخت سوخـته ای در کنـار رودم مـن
اگر تو دلخوری از من، من از خودم سیرم...







ن.قاسمی

نوشته شده در تاريخ ۶/۹/۱۳۹۱ - ۱۷:۵۹ توسط نسرین قاسمی | نظر(2)

گرچه چشمان تو جز در پی زیبایی نیست   

        دل بکن!آینه این قدر تماشایی نیست


حاصل خیره در آیینه شدن ها آیا               

    دو برابر شدن غصه تنهایی نیست؟!


بی سبب تا لب دریا مکشان قایق را         

     قایقت را بشکن!روح تو دریایی نیست


آه در آینه تنها کدرت خواهد کرد             

     آه!دیگر دمت ای دوست مسیحایی نیست


آنکه یک عمر به شوق تو در این کوچه نشست      

    حال وقتی به لب پنجره می آیی نیست


خواستم با غم عشقش بنویسم شعری            

                   گفت:هر خواستنی عین توانایی نیست




ن.قاسمی

نوشته شده در تاريخ ۶/۹/۱۳۹۱ - ۱۷:۲۳ توسط نسرین قاسمی | نظر(0)

سوزد مرا سازد مرا

ساقی بده پیمانه ای ز آن می که بی خویشم کند
بر حسن شور انگیز تو عاشق تر از پیـشم کند
 
زان می که در شبهای غم بارد فروغ صبحدم
 غافل کند از بیش و کم فارغ ز تشویشم کند

نور سحرگاهی دهد فیضی که می خواهی دهد
با مسکنت شاهـی دهد سلطان درویشم کند
 
 سوزد مرا سـازد مرا در آتش اندازد مرا
وز من رها سازد مرا بیگانه از خویشم کند
 
بستاند ای سرو سهی سودای هستی از رهی
یغما کند اندیشه را دور از بد اندیشـم کند
 (رهی معیری)
 

ن.قاسمی

نوشته شده در تاريخ ۱۳/۸/۱۳۹۱ - ۱۲:۱۰ توسط نسرین قاسمی | نظر(0)

دست عشق از دامن دل دور باد!

می‌توان آیا به دل دستور داد؟

می‌توان آیا به دریا حکم کرد

که دلت را یادی از ساحل مباد؟

موج را آیا توان فرمود: ایست!؟

باد را فرمود: باید ایستاد؟

آنکه دستور زبان عشق را

بی‌گزاره در نهاد ما نهاد

خوب می‌دانست تیغ تیز را

در کف مستی نمی‌بایست داد


ن.قاسمی

نوشته شده در تاريخ ۲۹/۷/۱۳۹۱ - ۱۱:۳۵ توسط نسرین قاسمی | نظر(2)
یک ایستگاه  مانده به باران پیاده شد

 

چرخی زد و روانه آنسوی جاده شد

 

گفتم سلام رونق شب های شعر من

چیزی نگفت و غرق غرور و افاده شد

 

گفتم غرور با دل عاشق درست نیست

بایـد کنـار پنـجره  مانـد و سـاده شـد



(وبلاگhttp://baranitrinm.blogfa.com/)

ن.قاسمی

نوشته شده در تاريخ ۱۹/۲/۱۳۹۱ - ۱۸:۱۳ توسط نسرین قاسمی | نظر(2)

به پيش روي من، تا چشم ياري مي كند، درياست !

چراغ ساحل آسودگي ها در افق پيداست !

درين ساحل كه من افتاده ام خاموش،

غمم دريا، دلم تنهاست .

وجودم بسته در زنجير خونين تعلق ها ست !

*****

خروش موج، با من مي كند نجوا،

كه : - « هرل كس دل به دريا زد رهائي يافت !

كه هر كس دل به دريا زد رهائي يافت ... »

*****

مرا آن دل كه بر دريا زنم، نيست !

ز پا اين بند خونين بر كنم نيست ،

اميد آنكه جان خسته ام را ،

به آن ناديده ساحل افكنم نيست



 ******************


لب دريا، نسيم و آب
و آهنگ،

شكسته ناله هاي موج بر سنگ.

مگر دريا دلي داند كه ما را،

چه توفان ها ست در اين سينه تنگ !

***

تب و تابي ست در موسيقي آب

كجا پنهان شده ست اين روح بي تاب

فرازش، شوق هستي، شور پرواز،

فرودش : غم؛ سكوتش : مرگ ومرداب !

***

سپردم سينه را بر سينه كوه

غريق بهت جنگل هاي انبوه

غروب بيشه زارانم در افكند

به جنگل هاي بي پايان اندوه !

***

لب دريا، گل خورشيد پرپر !

به هر موجي، پري خونين شناور !

به كام خويش پيچاندند و بردند،

مرا گرداب هاي سرد باور !

***

بخوان، اي مرغ مست بيشه دور،

كه ريزد از صدايت شادي و نور،

قفس تنگ است و دل تنگ است، ورنه

هزاران نغمه دارم چون تو پر شور !

***

لب دريا، غريو موج و كولاك،

فرو پيچده شب در باد نمناك،

نگاه ماه، در آن ابر تاريك؛

نگاه ماهي افتاده بر خاك

ن. قاسمی
نوشته شده در تاريخ ۱۹/۲/۱۳۹۱ - ۱۷:۵۹ توسط نسرین قاسمی | نظر(1)

تو هدیه ی زیبای خدایی، ای صبر!

 

با هر دل خسته آشنایی،ای صبر!

 

گفتند همانکه غم دهد صبر دهد

 

غم  آمده! پس تو کی میایی ای صبر؟

***********
 

ما را دم مرگ، آبرو باشد کاش

 

با دوست مجال گفتگو باشد کاش

 

عمری به هوای دل خود زیسته ایم

 

جان دادن ما برای او باشد کاش

 ن.قاسمی

نوشته شده در تاريخ ۱۹/۲/۱۳۹۱ - ۱۷:۴۹ توسط نسرین قاسمی | نظر(0)

آمد ،شبیه قاصدکی رهگذر گذشت

از کوچه کوچه دل من بی خبر گذشت
 

سر درد هر شبم کمی آرامتر شده ست

باخاطرات، یک شب بی دردسر گذشت
 

گفتم به او« اگر نروی...» رفت، دور شد

دیدم که آب از سر قید « اگر» گذشت
 

آن روز نا امیــد کنــنده بـرای من

از هر غروب جمعه غم انگیزتر گذشت
 

یعنی درست می شنوم؟ اینکه رفت و کار

ازخواهش « بیا و مرا هم ببر» گذشت
 

باور نمی کنم که به فکرم نبوده است

حتماً خیال کرده که پایان سر گذشت
 

ختم به خیر شد! نه... به اعلامیه زدند

عکس مرا، نوشته جوانی که در گذشت...


                    


ن.قاسمی

نوشته شده در تاريخ ۱۵/۲/۱۳۹۱ - ۰۰:۱۷ توسط نسرین قاسمی | نظر(1)

از باغ مي‌برند چراغاني‌ات كنند 

 
                           تا كاج جشنهاي زمستاني‌ات كنند

 

پوشانده‌اند «صبح» تو را «ابرهاي تار»


                            تنها به اين بهانه كه باراني‌ات
كنند

 

يوسف! به اين رها شدن از چاه دل مبند

 

                              اين بار مي‌برند كه زنداني‌ات كنند

 

اي گل گمان مكن به شب جشن مي‌روي

 
                               شايد به خاك مرده‌اي ارزاني‌ات كنند

 

يك نقطه بيش فرق رحيم و رجيم نيست

 

                             از نقطه‌اي بترس كه شيطاني‌ات كنند

 

آب طلب نكرده هميشه مراد نيست

 

                             گاهي بهانه‌اي است كه قرباني‌ات كنند

 

                           

ن.قاسمی

 

نوشته شده در تاريخ ۲۲/۱/۱۳۹۱ - ۲۳:۲۵ توسط نسرین قاسمی | نظر(3)

تنها نجات یافته کشتی اکنون به ساحل جزیره ای دور افتاده،افتاده بود.او هر روز به امید کشتی نجات ساحل و افق را به تماشا می نشست.سرانجام خسته و ناامید از تخته پاره ها کلبه ای ساخت تا خود را از خطرات مصون دارد و در آن بیاساید.
اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جست وجوی غذا بود،از دور دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان میرود.
از شدت خشم و اندوه در جا خشکش زد...
فریاد زد:خدایا چطور راضی شدی با من چنین کاری بکنی؟
صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک میشد از خواب پرید.کشتی آمده بود تا نجاتش دهد.مرد خسته و حیران بود.
نجات دهندگان میگفتند:"
خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم..."


                                                                                              صبا دباغ منش

نوشته شده در تاريخ ۹/۱/۱۳۹۱ - ۱۲:۱۳ توسط نسرین قاسمی | نظر(1)

به کعبه گفت:
من از خاکم تو از خاکی
چرا من دور تو باید بگردم؟
ندا آمد:
تو با پا آمدی باید بگردی
برو با دل بیا
تا من بگردم.....

نوشته شده در تاريخ ۵/۱/۱۳۹۱ - ۱۴:۱۱ توسط نسرین قاسمی | نظر(1)

من دلم میخواهد
خانه ای داشته باشم پر دوست
کنج هر دیوارش
دوستانم بنشینند آرام
گل بگو گل بشنو
هر کسی میخواهد
وارد خانه ی پر عشق و صفایم گردد
یک سبد بوی گل سرخ
به من هدیه کند
شرط وارد گشتن
 شست و شوی دلهاست
شرط آن داشتن
یک دل بی رنگ و ریاست
بر درش برگ گلی میکوبم
روی آن با قلم سبز بهار
می نویسم ای یار
 خانه ی ما اینجاست
تا که سهراب نپرسد دیگر 
"خانه دوست کجاست"
  

                                                                           صبا دباغ منش 

نوشته شده در تاريخ ۲/۱۲/۱۳۹۰ - ۱۵:۴۴ توسط نسرین قاسمی | نظر(2)
وقتی تو نیستی

 

 

نه هست های ما چونان که بایدند، نه باید ها

مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض میخوانم

عمریست لبخند های لاغر خود را در دل ذخیره میکنم

باشد برای روز مبادا

اما در صفحه های تقویم

روزی به نام روز مبادا نیست

آن روز هرچه باشد؛

            روزی شبیه دیروز

                 روزی شبیه فردا

                     روزی درست مثل همین روزهای ماست

اما کسی چه میداند

شاید امروز نیز، روز مبادا باشد

 

وقتی تو نیستی

 نه هست های ما چونان که بایدند، نه باید ها

 هر روز بی تو روز مباداست

 

آیینه ها در چشم ما چه جاذبه ای دارند

آیینه هایی که دعوت دیدارند

دیدارهای کوتاه،

       از پشت هفت دیوار،

              دیوارهای صاف،

                      دیوارهای شیشه ای شفاف،

                                    دیوارهای تو...

                                    دیوارهای من...

 دیوارهای فاصله بسیارند

آه...

    دیوارهای تو همه آیینه اند

   و آیینه های من همه دیوارند...


ن.قاسمی

نوشته شده در تاريخ ۹/۱۱/۱۳۹۰ - ۱۰:۱۲ توسط نسرین قاسمی | نظر(2)
در صد کمی از انسان ها نود سال زندگی میکنند
مابقی یکسال را نود بار تکرار میکنند

نصف اشتباهات ما از این ناشی می شود که وقتی باید فکر کنیم احساس میکنیم
و وقتی باید احساس کنیم فکر میکنیم


همیشه جوری زندگی کن که(ای کاش)تکیه کلام پیریت نشود


اگر حق با شماست،نیازی به عصبانی شدن نیست و اگر حق با شما نیست،هیچ حقی برای عصبانی شدن ندارید

برای دوست داشتن وقت لازم است اما برای نفرت،گاهی فقط یک حادثه یا یک ثانیه کافیست

به یاد ندارم نابینایی به من تنه زده باشد،اما هروقت تنم به جماعت نادان برخورد کرد
گفتند:(مگه کوری؟)

هیچ انسانی دوست ندارد بمیرد اما همه دلشان میخواهد به بهشت بروند غافل از اینکه برای بهشت رفتن اول باید مرد...


                                                                                           صبا دباغ منش 


نوشته شده در تاريخ ۲۹/۹/۱۳۹۰ - ۱۱:۵۱ توسط نسرین قاسمی | نظر(0)
جشنواره ی داستان کوتاه "شیراز" در تاریخ دهم دی ماه   ٩٠دومین دوره ی خود را آغاز می کند.
این جشنواره ویژه ی نویسندگان استان فارس و دانشجویان این استان می باشد و در دو بخش اصلی،با موضوع آزاد و بخش ویژه ،با موضوع کودک برگزار می شود.
مهلت ارسال تا دهم دی ماه خواهد بود. 

برای اطلاع بیشتر به سایت زیر مراجعه کنید:

 
www.dastaneshiraz.blogfa.com
نوشته شده در تاريخ ۱۸/۹/۱۳۹۰ - ۱۷:۴۲ توسط نسرین قاسمی | نظر(3)

خوشا از دل نم اشکی فشاندن
به آبی آتش دل را نشاندن
 
خوشا زان عشقبازان یاد کردن
زبان را زخمه فریاد کردن

خوشا از نی خوشا از سر سرودن
خوشا نی نامه ای دیگر سرودن

نوای نی نوایی آتشین است
بگو از سر بگیرد،دلنشین است

نوای نی نوای بی نوایی است
هوای ناله هایش نینوایی است

قلم تصویر جانکاهی است از نی
علم، تمثیل کوتاهی است از نی

خدا چون دست بر لوح و قلم زد
سر او را به خط نی رقم زد

دل نی ناله ها دارد از آن روز
از آن روز است نی را ناله پر سوز

چه رفت آن روز در اندیشه نی
که اینسان شد پریشان بیشه نی

سری سرمست شور و بیقراری
چو مجنون در هوای نی سواری

پر از عشق نیستان سینه او
غم غربت غم دیرینه او

غم نی بند بند پیکر اوست
هوای آن نیستان در سر اوست

دلش را با غریبی آشنایی است
به هم اعضای او وصل از جدایی است

سرش بر نی تنش در قعر گودال
ادب را گه الف گردید گه دال

ره نی پیچ و خم بسیار دارد
نوایش زیرو بم بسیار دارد

سری بر نیزه ای منزل به منزل
به همراهش هزاران کاروان دل

چگونه پا ز گل بردارد اشتر
که با خود باری از سر دارد اشتر

گران باری به محمل بود بر نی
نه از سر،باری از دل بود بر نی

چو از جان پیش پای عشق سر داد
سرش بر نی نوای عشق سر داد

به روی نیزه و شیرین زبانی!
عجب نبود ز نی شکر فشانی

اگر نی پرده ای دیگر بخواند
نیستان را به آتش میکشاند

سزد گر چشم ها در خون نشیند
چو دریا را به روی نیزه بیند

شگفتا بی سرو سامانی عشق
به روی نیزه سرگردانی عشق

ز دست عشق عالم در هیاهوست
تمام فتنه ها زیر سر اوست

صبا دباغ منش

نوشته شده در تاريخ ۱۳/۹/۱۳۹۰ - ۱۹:۴۶ توسط نسرین قاسمی | نظر(0)
پروردگارا ! این نامه را بنده ای از بندگان تو به تو می نویسد که بدبختی
بمفهوم وسیع کلمه – در زندگی بی پناهش بیداد می کند
....
بعظمت تردید ناپذیرت سوگند ، همین حالا که این نامه را بتو مینویسم آنقدر

احساس بدبختی میکنم که تصورش – حتی برای تو که تنها پناهگاه تیره بختانی

امکان پذیر نیست
.....
میدانی خدا ، سرنوشت دردناکی که نصیب زندگی تنهای من شده صرفا زاییده یک امر

تصادفی است
..
مگر زندگی جز ترادف تصادفات ، چیز دیگری هم هست ؟ ... نه خدا .... به خدا

نیست
!..

.                                                                                  
بیست وهشت سال پیش از این دختری زشت روی و ترشیده با پولی که از پدرشی به ارث

برده بود ؛ جوانی زیبا را خرید ... نتیجه ی این معامله وحشتناک ، من بودم

!...
بخت سیاه من حتی آنقدر به یاری نکرده بود که وجودم تجلی دهنده زیبایی

پدرم باشد .... هنگامیکه در نه سالگی برای نخستین بار به آینه نگاه کردم ،

بچشم خود دیدم که چهره ام ، چرکنویس از یاد رفته ایست از چهره وحشت انگیز
مادرم
!...
سیزده ساله بودم که یک ورشکستگی همگانی ، همراه با دارایی خیلی از ثروتمندان

، ثروت مادرم را هم برد . همراه با ثروت مادرم ، پدرم را
.
تا آنزمان ، علی رغم چهره زشتی که داشتم ، زرق و برق ثروت هرگزنگذاشته بود ،

که من در مقابل دخترانی که تو زیبایشان آفریده بودی احساس تحقیر کنم ... تنها
هنگامیکه فقر سایه نامیمون خود را بر چهره زشتم افکند، برای نخستین بار احساس

کردم که تا چه پایه محرومم
!!!
در دوران تحصیلی همیشه شاگرد اول بودم .. چه شاگرد اول بدبختی ! شب و روز سر

و کارم با کتاب بود ... همه تلاشم این بود که نقصان ظاهر را با کمال باطن

جبران کنم...زهی تلاش بیهوده
!
دوران بلوغم بود ... همه سلولهای بدن درمانده ام از من و احساست من ، "من" و

"
احساسات" متقابلی میخواستند
...
دلم وحشیانه آرزو میکرد که بخاطر عشق یک جوان ، هر چقدر هم وامانده ، بطپد

...!
نگاهم سرگردان نگاه عاشقانه ای بود که با تصادم آن ، در زیر دلم یک لرزش خفیف

و سکر آور ، وجودم را برقص آورد
...
می خواستم و از صمیم قلب آرزو می کردم – که هر یک طپشهای قلبم انعکاس ناله ی

شبانه ی عاشقی باشد که کمال سعادتش تعقیب سایه عشق من می بود
.
دلم می خواست از ماوراء نفرت اجتناب پذیری که زاییده چهره نفرت انگیز من بود

، جوانی از جوانان روزگار ،دلم را میدید...و می دید که دلم تا چه حد دوست

داشتنی است ... تا چه پایه می تواند دوست بدارد
.
در اینجا ! در این دوران ظاهر بین ظاهر پرست ، دل صاحبدلان را آشنایی نیست

...
به رغم آرزویی که داشتم هرگز نه جوانی سراغ جوانی مطرودم را گرفت ، نه دلی

بخاطر تنهایی دلم گریست
...
تنها بستر تک افتاده ام می داند که شبها بخاطر آرامش دلم ، چقدر دلم را گول

زدم ... همه شب ...هر شب به او – به دلم بیکسم ، قول می دادم که فردا

....
مونسی برایش خواهم یافت
...
و هر روز – همه روز ، به امید پیدا کردن قلبی آشنا ، نگاهم نگران صدها نگاه

ناشناس بود
...
آه ! ای سرنوشت المبار ! ....ای زندگی مطرود
!...
در جستجوی دلی آشنا هر وقت ، هر کجا رفتم ، هر کجا بودم این زمزمه خانمانسوز

بگوشم رسید : دختر خوبی است ...بی نهایت خوب .... اما ....افسوس که ...زیبا

نیست ...هیچ زیبا نیست
.
تنها تو می دانی خدا، که شنیدن اینچنین زمزمه ی اندوهبار برای دختری که از

زیبایی محروم است ، چقدر تحمل ناپذیر و شکننده است
!
و این پروردگارا ؛ به عدالتت سوگند که شوخی نیست ، شعر نیست ، تراژدی خلقت

است ! تراژدی زندگیست
!
خداوندگارا ! اشتباه می کنم ! اینطور نیست !؟

هجده ساله بودم که تحصیلاتم بپایان رسید ...بیشتر از آن نمی توانستم به
تحصیلاتم ادامه دهم ، و نه میل داشتم اینکار را بکنم ... مادرم میل داشت

اینکار را بکنم ...میل داشت که تکلیف آینده من هر چه زود تر تعیین شود! آینده

!
چه آینده ای ؟ کدام آینده !؟مشتی موی کز کرده ، یک جفت دست کج و معوج نازک

، یک بینی پهن توسری خورده ، با دو دیده ی لوچ و قلبی گرسنه در سینه ای مطرود

و تهی ویک زندگی هیچ ، و یک زندگی پوچ ، چه آینده ای میتوانست داشته باشد ؟

جز حسرت سینه سوز ...عزلت شباب شکن ...اشک ..اشک پنهانی
...
نگاه های نگران و ترحم آمیز مادرم بدتر از همه چیز ، استخوانهایم را آب کرد

...
دلم هیچ نمی خواست قابل ترحم باشم ...اما ...مگر با خواستن دلم بود

؟...قابل ترحم بودم ....علتش هم خیلی ساده بود ...نه ثروتی داشتم که بتقلید

از مادرم مردی را بخرم ...و نه ...آه ! خداوندا!در باره ی زیبایی دیگر چه

بگویم ؟
!
با خاطری نگران ، خاطری بینهایت نگران و آشفته ، برای تسلی دل تسلی ناپذیرم

بشعرا و نویسندگان بزرگ پناه بردم ... چه شبها که در دوزخ دانته ، هاج و واج

ماندم و سوختم ..ودر عزای مرگ جانخراش "گوریو " ی واژگونبخت ، چه فلسفه های

وحشتناک که در باره ی کمدی زندگی و طمع بی پایان زندگان از " چرم ساغری
"
بالزاک اندوختم
...
با حافظ شیراز بر تارک افلاک با فرشتگان سر گشته ، هم پیاله شدم
...
در اتاق ماتمزده ام چه ساعتهاکه بخاطر قهرمان " اتاق شماره 6" چخوف گریستم

...
مدتها "دیکنز "دوش به دوش "داستایوسکی " دل درهم شکسته ام رابا آتش

آشیانسوز قهرمان تیره روزشان ، کباب کردند و پهلوانان یاس آفرین " کافکا
"
آخرین ستون امیدم را بسر زندگی نومیدم ، خراب کردند
...
خداوندا ! دیگر چه بگویم که چند سال متوالی برای تسلی دلم از یک طرف وپیدا

کردن راه حلی برای مشکلی که داشتم جز خداوندان زمین مونسی نداشتم ... تا

اینکه
....
یکبار احساس استخوان شکنی سرا پای زندگیم را تکان داد ...یکوقت عملا دیدم که

دارم پیر میشوم و هنوز جای پای هیچ مردی در بیکران زندگی بی آب و علف زندگی

سرسام گرفته ام ، پیدانیست
!
تنفر شدیدی نسبت به هر چه شاعر است ونویسنده است در من به وجود آمد...چون

یکباره بخاطرم آمد که این انسانهای معروف ، که ظاهرا خدای معنویات هستند

؛هرگز صمیمانه درباره تیره بختانی چون من که تنها گناهشان فقدان زیبایی ظاهر

است نگریسته اند ! هرگز نخواندم که یکی از آنها عاشق دختری زشت روی چون من

شده باشند واگر تصادفا هم چنین کاری کرده اند ، پایه اش ترحم بوده نه محبت
!
...
ترحم...ترحم
...!
آری خداوندا ! قلب هیچ کس نباید به خاطر من – به خاطر قلب من بطپد – برای

اینکه اصلا نیستم ! نه ، خدا ! خدا منهای زیبایی ؟! مفهوم زن چیست ؟ من چیستم

؟ در حیرتم ، پروردگارا ! مگر هنگام آمدن من این حقیقت برای تو آشکار نبود ؟
!
مرا چرا آفریدی ؟ برای چه ؟ برای که آفریدی ؟ برای نشان دادن عظمت و قدرت

زیبایی ؟ برای این کار وسیله ی دیگری جز « زشتی » ـ این منبع تیره بختی

زندگی تیره بخت من نداشتی ؟

پروردگارا ! من متاسفم که تحمل زندگی با اینهمه خفت ، از توان من خارج است .
من همین امشب به آستان تو برمیگردم ... تا در ساختمانم تجدید نظر کنی ! این.......................
من موی سرکش و پریشان میخواهم تا هر یک از تارهایشان را زنجیر بندگی صد دل
هرزه پرست سازم ! این فکر عمیق به درد من نمی خورد ، به چه دردم می خورد؟
...
من فکر بچگانه می خواهم که با یک اشاره بخاطر هوسی موهم ، دل به هرکس و ناکس

ببازم
!
پروردگارا ! من امشب رهسپار بارگاه تو هستم ... و این گناه من نیست ...مرا به

خاطر گناهی که نکردم ببخش


                                                                                   رزمجویی

نوشته شده در تاريخ ۶/۹/۱۳۹۰ - ۱۹:۴۲ توسط نسرین قاسمی | نظر(0)
اگر هم دنیا به سر آید , ای حافظ آسمانی آرزو دارم که تنها با تو و در کنار تو باشم و چون برادری , هم در شادی و هم در غمت شرکت جویم . همراه تو باده نوشم و چون تو عشق ورزم , زیرا این افتخار زندگی من و مایه حیات من است . ای طبع سخن گوی من , اکنون که از حافظ ملکوتی الهام گرفته ای به نیروی خود نغمه سرایی کن و آهنگی ناگفته پیش آر , زیرا امروز پیرتر و جوانتر از همیشه ای .


صبا دباغ منش
نوشته شده در تاريخ ۱/۹/۱۳۹۰ - ۲۱:۱۱ توسط نسرین قاسمی | نظر(4)
سال ها ما آدمکها ، بندگان تو به هزاران نغمه ی ساز تو رقصیدیم عاقبت هم زآتش خشم تو میسوزیم معنی عدل تو را هم خوب فهمیدیم!!!

                                    زمینت بد زمانت بد

بد ایامت یا رب مردمانت بد

خداوندا

خدایا از چه خاموشی چرا از یاد این مردم فراموشی؟

چرا بردی تو از یادت زمینت را زمانت را پریشان مردمانت را؟

خدایا خوب میبینی زمین در التهاب آتش جنگ است.

بد آهنگ است هر آهنگی و فریادی

غم انگیزست هر پیکی و پیغامی

از آن خلوتگاه خلاقیت بیا بیرون تماشا کن.تماشا کن جهانت را

که آغازش بد و سرانجامش غم انگیزست.

چرا بردی تو از یادت زمینت را زمانت را پریشان مردمانت را


                                               رزمجویی


نوشته شده در تاريخ ۲۹/۸/۱۳۹۰ - ۱۱:۲۲ توسط نسرین قاسمی | نظر(1)

هر جا از عاشقی بپرسید عشق چیست؟ تنها به زخمهای خود اشاره می‌کند. عشق، ترجمه‌ی زخم است.

عشق، حاشیه‌ی انسان بر کتاب آفرینش است.

عشق، خلاصه‌ی جهان است.

عشق، چکیده‌ی ذرات و شیره‌ی کائنات است.

عشق، پاسخ مبهم انسان به ابدیت است.

عشق، جوابیه‌ی خدا به شیطان است.

عشق، انفاکتوس تدریجی محبت است.

عشق، سرطان دوست داشتن است.

عشق، خرید و فروش پایاپای عاشق و معشوق است.

عشق، پیغامی‌ست که پرستوها به سرزمین‌های دیگر می‌برند.

عشق لک لکی‌ست که روی درخت خاطرات ما لانه دارد...

عشق، دل ماست تقسیم بر همه‌ی زیبایی‌ها. عشق، کوچه‌ای است که دوست داریم از آن عبور کنیم.

عشق، محلی است که دل ما در آن قرار ملاقات می‌گیرد.

عشق، اولین کت و شلوار ما در شب عید خودآگاهی‌ست.

عشق، اولین حقوق ما از باجه‌ی معرفت است.

عشق، اولین پاداش ما از حسابداری الهی است.

عشق، عقد دائمی ما با غربت است.

عشق، شب نامزدی ما با جدایی‌ست.

عشق، کارت تبریکی‌ست که الان برای معلم سال اول خود می‌فرستیم.

عشق، لحظات نادر شاه زندگی‌ست.

عشق، اولین مژگانی‌ست که از جیحون حیرت ما عبور می‌کند.

عشق حمله‌ی مغول به رویاهای ماست.

عشق، لحظات شکوهمندی‌ست که کودکان بر تلفظ بابا پیروز می‌شوند.

عشق، شماره تلفنی‌ست که سالها به دنبال آن می‌گردیم.

عشق، بزرگترین ثانیه‌ی ساعت شماطه‌دار زندگی ماست.

... عشق امتحان ورودی رحمت الهی‌ست. عشق، آسانسور حیات بشرست، وای به حال کسی که در آسانسور گیر افتاده باشد.

عشق، نردبانی‌ست که ما را از خود بالا می‌کشد.

 عشق، عبور اضطراری انسان ار کریدور عادت است.

عشق، اتوبانی‌ست که تا ته ابدیت می‌رود.

عشق، جناح رادیکال عرفان است.

عاشقان پیوسته به دنبال یک تحول بنیادی در ساختار وجودند...

باید شیشه‌های افتاده‌ی پنجره را متواضع کرد. باید پرده‌های تماشا را کشید و نماز شب خواند. باید مثل جلبک‌ها به حوض خیره شد. باید به موقع، حیرت آیینه‌ها را عوض کرد. باید مواظب تُنگ تنفّس بود.

صبا دباغ منش

نوشته شده در تاريخ ۲۵/۸/۱۳۹۰ - ۱۴:۴۴ توسط نسرین قاسمی | نظر(0)
تصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اول
نوشته شده در تاريخ ۱۵/۸/۱۳۹۰ - ۲۰:۴۴ توسط نسرین قاسمی | نظر(10)

مرگ را دیده ام من.
در دیداری غمناک،
من مرگ را به دست
سوده ام.
من مرگ را زیسته ام،
با آوازی غمناک
غمناک،
و به عمری سخت دراز و سخت فرساینده.
آه، بگذاریدم! بگذاریدم!
اگر مرگ
همه آن لحظه آشناست که ساعت سرخ
از تپش باز می ماند.
و شمعی-که به رهگذار باد-
میان نبودن و بودن
درنگی نمی کند،-
خوشا آن دم که زن وار
با شاد ترین نیاز تنم به آغوشش کشم
تا قلب
به کاهلی از کار
باز ماند
و نگاه چشم
به خالی های جاودانه
بر دوخته
و تن
عاطل!

دردا
دردا که مرگ
نه مردن شمع و
نه بازماندن
ساعت است،
نه استراحت آغوش زنی
که در رجعت جاودانه
بازش یابی،

نه لیموی پر آبی که می مکی
تا آنچه به دور افکندنیاست
تفاله ای بیش
نباشد:
تجربه ئی است
غم انگیز
غم انگیز

به سال ها و به سال ها و به سال ها…
وقتی که گرداگرد ترا مردگانی زیبا فرا گرفته اند
یا محتضرانی آشنا
-که ترا بدنشان بسته اند
با زنجیرهای رسمی شناسنامه ها
و اوراق هویت
و کاغذهائی
که از بسیاری تمبرها و مهرها
و مرکبی که به خوردشان رفته است
سنگین شده اند،-

وقتی که به پیرامون تو
چانه ها
دمی از جنبش بعز نمی ماند
بی آن که از تمامی صدا ها
یک صدا
آشنای تو باشد،-

وقتی که دردها
از حسادت های حقیر
بر نمی گذرد
و پرسش ها همه
در محور روده ها هست…

آری ،مرگ
انتظاری خوف انگیز است؛
انتظاری
که بی رحمانه به طول می انجامد.

مسخی است دردناک
که مسیح را
شمشیر به کف می گذارد
در کوچه های شایعه،
تا به دفاع از عصمت مادر خویش
بر خیزید،

و بودا را
با فریاد های شوق و شور هلهله ها
تا به لباس مقدس سربازی در آید،
یا دیوژن را
با یقه شکسته و کفش برقی،
تا مجلس را به قدوم خویش مزین کند
در ضیافت شام اسکندر.

***

من مرگ را زیسته ام
با آوازی غمناک
غمناک،
و به عمری سخت دراز و سخت فرساینده.

                                                              امیر مهرابی

نوشته شده در تاريخ ۸/۸/۱۳۹۰ - ۲۰:۲۱ توسط نسرین قاسمی | نظر(1)

پدر محمد تقی بهار نیز مانند خود او لقب ملک الشعرایی داشته است. وقتی بهار جوان بعد از مرگ پدر مطرح شد و مدعی عنوان ملک الشعرایی، برخی در قوت طبع شعر او تردید کردند و او را به امتحانی بسیار دشوار مکلف نمودند.

امتحان از این قرار بود که بهار می‌بایست در مجلسی حضور پیدا کند و با واژه‌هایی که به او گفته می‌شد، از خود رباعی بسراید که دربرگیرنده همۀ آن واژه ها باشد.

اولین سری واژه‌ها از این قرار بود:

خروس ، انگور ، درفش ، سنگ

و بهار اینچنین سرود :

برخاست خروس صبح برخیز ای دوست

خون دل انگور فکن در رگ و پوست

عشق من و تو قصۀ مشت است و درفش

جور تو و دل ، صحبت سنگ است و سبوست

سپس واژه های :

تسبیح ، چراغ ، نمک ، چنار

بهار سرود :

با خرقه و تسبیح مرا دید چو یار

گفتا ز چراغ زهد ناید ا نو ا ر

کس شهد ندیده است در کام نمک

کس میوه نچیده است از شاخ چنار


و در آخر:

گل رازقی ، سیگار ، لاله ، کشک

و بهار چنین سرود :

ای برده گل رازقی از روی تو رشک

در دیدۀ مه ز دود سیگار تو اشک

گفتم که چو لاله داغدار است دلم

گفتی که دهم کام دلت یعنی کشک

بهار خود می گوید : در آن مجلس جوانی بود طناز و خودساز که از رعنایی به رعونت ساخته و از شوخی به شوخگنی پرداخته با این امتحانات دشوار و رباعیات بدیهه باز هل من مزید گفته و چهارچیز دیگر به کاغذ نوشت و گفت تواند بود که در آن اسامی تبانی شده باشد و برای اذعان کردن و ایمان آوردن من ، بایستی بهار این چهار چیز را بسراید :

آینه ، اره ، کفش ، غوره

من برای تنبیه آن شوخ چشم دست اطاعت بر دیده نهاده ، وی را هجایی کردم که منظور آن شوخ هم در آن هجو به حصول پیوست و آن این است :

چون آینه نورخیز گشتی احسنت !

چون اره به خلق تیز گشتی احسنت!

در کفش ادیبان جهان کردی پای

غوره نشده مویز گشتی احسنت!

                                                                          امیر مهرابی
نوشته شده در تاريخ ۸/۸/۱۳۹۰ - ۱۹:۵۹ توسط نسرین قاسمی | نظر(2)
شب آرامی بود
می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟
مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا
لب پاشویه نشست
پدرم دفتر شعری آورد، تکيه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند ، و مرا برد،  به آرامش زیبای یقین
:با خودم می گفتم 
زندگی،  راز بزرگی است که در ما جاریست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست
زندگی ، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
هیچ!!!
زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت
زندگی درک همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با، امید است
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک
به جا می ماند
زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ
زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود
زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر
زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ
زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق
زندگی، فهم نفهمیدن هاست
زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست
زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند
چای مادر، که مرا گرم نمود
نان خواهر، که به ماهی ها داد
زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت
زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست
من دلم می خواهد
قدر این خاطره را دریابیم. 
                                      امیر مهرابی
نوشته شده در تاريخ ۲۹/۷/۱۳۹۰ - ۱۴:۳۶ توسط نسرین قاسمی | نظر(2)

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com

شاعر: احمد محمدی

و یادت هست در یک عصر پاییزی چه­ها کردی

مرا تنهای تنها با دلی غمگین رها کردی

گذشتی نرم نرمک از نگاهی مانده در باران

چرا با روح سرگردان من اینگونه تا کردی

تمام شعرهایم را برایت یک به یک خواندم

بگو دیوان شعرم را چرا ماتم سرا کردی

و گفتی زیر لب رفتم، بمان با درد تنهایی

ندانستی غمی شیرین، برایم دست و پا کردی

همین امشب دلم می­میرد از احساس تنهایی

چه می­داند کسی، شاید به مرگم اعتنا کردی

 

 

شاعر: فریدون مشیری

 

مرا عمری به دنبالت کشاندی

سرانجامم به خاکستر نشاندی

ربودی دفتر دل را و افسوس

که سطری هم ازین دفتر نخواندی

گرفتم عاقبت دل بر منت سوخت

پس از مرگم سرشکی هم فشاندی

گذشت از من ولی آخر نگفتی

که بعد از من به امید که ماندی

***************************************
 

شاعر: دکتر مزارعی

(محل تولد: شراز، 1308)

 

خزان بنشست و گل با بادها رفت

بهار از خاطر شمشادها رفت

 

ز یاد باغ، بوی فرودین­ها

هوای خرم خردادها رفت

 

ز یاد باغبانان رنگ گلزار

چو بوی نسترن با بادها رفت

 

تو گویی گل نه رویید و نه پژمرد

چه آسان می­توان از یادها رفت

 

 

ن.قاسمی

نوشته شده در تاريخ ۲۷/۷/۱۳۹۰ - ۱۶:۲۸ توسط نسرین قاسمی | نظر(2)

و من از آن ویرانه دیار، شهر آوار و چنار

شهر دریا، موج ـ شهر گرما و بخار

آمــــــــــــده م

من از آن ویرانه دیار، با کوله باری خالی در دست

با دست هایی تهی ولی با عشق آمده م

...

و من می هراسم ازین خانه های کاه­گلی،

از شکاف دیوارهایی که بوی مرگ      می­تراود از آن.

 

پیرمردی خسته از هرچه تلاش

پی یک لقمه نان، پی معنای معاش

با دست­هایی پینه بسته، می­کوبد برسر

آه.............

آسمان نامهربان،

دریغ از یک ابر، یک جرعه باران

می­خندد به پلک خسته مرد  و او می­زند چنگ بر دل.

هر قطره بی­دریغ اشک    که می­شود نصیب خاک بی­رمق،

به مثال بارانی است    به خیال اطفال

 

و من می­ایستم روی ماسه­های خاموش

چشم می­دوزم به درازای افق    به غروب خون­رنگ

به پیوستگی امواج     که هر دم زپی هم فرومی­ریزند

....

اندک اندک می­رود از یاد من   دست­های پینه بسته...

 

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com

ن.قاسمی 

نوشته شده در تاريخ ۱۵/۷/۱۳۹۰ - ۱۱:۳۸ توسط نسرین قاسمی | نظر(7)
کوه با نخستین سنگها آغاز می‌شود و انسان با نخستین درد.

                                                           احمد شاملو
                                                                                                صبا دباغ منش
نوشته شده در تاريخ ۱۳/۷/۱۳۹۰ - ۱۲:۲۹ توسط نسرین قاسمی | نظر(2)

تنها آرزویم
بزرگ شدن بود
 تا دیگر حسرت کندن یک سیب
به زور چندپاره آجر به دلم نماند

×××
بزرگ شدنم 
به خشک شدن درخت نمی ارزید 


                                                                                              صبا دباغ منش

نوشته شده در تاريخ ۴/۳/۱۳۹۰ - ۱۶:۲۸ توسط نسرین قاسمی | نظر(4)

حسين پناهي

 

به من بگوييد

فرزانگان رنگ و بوم قلم

چگونه خورشيدي را تصوير مي كنيد

كه ترسيمش

سراسر خاك را خاكستر نمي كند؟!!!

                                   علي فرزانه

نوشته شده در تاريخ ۴/۳/۱۳۹۰ - ۱۶:۲۵ توسط نسرین قاسمی | نظر(0)

حسين پناهي

 

... و رسالت من اين خواهد بود

تا دو استكان چاي داغ را

از ميان دويست جنگ خونين

به سلامت بگذرانم  

تا در شبي باراني  

آنها را با خداي خويش

چشم در چشم هم نوش كنيم!!!

                            علي فرزانه

نوشته شده در تاريخ ۴/۳/۱۳۹۰ - ۱۶:۲۱ توسط نسرین قاسمی | نظر(0)

حسين پناهي

 

براي اعتراف به كليسا مي روم

رو در روي علفهاي روييده بر ديواره كهنه مي ايستم

و همه گناهان خود را اعتراف مي كنم،

بخشيده خواهم شد

به يقين علفها بي واسطه با خدا حرف مي زنند!!!

                                             علي فرزانه

نوشته شده در تاريخ ۲۷/۲/۱۳۹۰ - ۱۵:۱۱ توسط نسرین قاسمی | نظر(1)
حسين پناهي

چه مهمانان بي دردسري هستند مردگان
نه به دستي ظرفي را چرك مي كنند
نه به حرفي دلي را آلوده،تنها به شمعي قانعند و اندكي سكوت...
 
                                                                    رزمجويي
نوشته شده در تاريخ ۲۷/۲/۱۳۹۰ - ۱۵:۰۴ توسط نسرین قاسمی | نظر(1)
حسين پناهي

شب در چشمان من است به سياهي چشمهايم نگاه كن
روز در چشمان من است به سفيدي چشمهايم نگاه كن
شب و روز در چشمان من است به چشمهايم نگاه كن
چشم اگر فرو بندم جهاني در ظلمت فرو خواهد رفت.

                                                                رزمجويي
نوشته شده در تاريخ ۲۸/۱/۱۳۹۰ - ۱۶:۰۲ توسط نسرین قاسمی | نظر(3)

خدا وندا000!

 

اگر روزی بشر گردی

 

زحال بندگانت با خبر گردی

 

پشیمان می شدی از قصه خلقت

 

از اینجا از آنجا بودنت !

 

 

خداوندا000!

 

اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی

 

لباس فقر به تن داری

 

برای لقمه ی نانی

 

غرورت را به زیر پای نا مردان فرو ریزی

 

زمین و آسمان را کفر می گویی000 نمی گویی؟

 

خداوندا000

 

اگر با مردم آمیزی

 

شتابان در پی روزی

 

ز پیشانی عرق ریزی

 

شب آزرده ودل خسته

 

تهی دست و زبان بسته

 

به سوی خانه باز آیی

 

زمین آسمان را کفر می گویی000 نمی گویی؟

 

 

 خدا وندا000

 

اگر در ظهرگرماگیر تابستان

 

تن خود را به زیر سایه ی دیواری بسپاری

 

لبت را بر كاسه ی مسی قیر اندود بگذاری

 

و قدری آن طرف ترکاخ های مرمرین بینی

 

واعصا بت برای سکه ای این سو و آن سودر روان باشد

 

و شاید هر رهگذر هم از درونت با خبر باشد

 

زمین و آسمان را کفر می گویی000 نمی گویی؟


                                                                                           رضا رزمجويي

نوشته شده در تاريخ ۲۰/۱/۱۳۹۰ - ۱۶:۵۸ توسط نسرین قاسمی | نظر(3)

مطلبی از احمد شاملو

به کلینیک خدا رفتم تا چکاپ همیشگی‌ام را انجام دهم، فهمیدم که بیمارم ...

خدا فشار خونم را گرفت، معلوم شد که لطافتم پایین آمده زمانی که دمای بدنم را سنجید، دماسنج 40 درجه اضطراب نشان داد.

آزمایش ضربان قلب نشان داد که به چندین گذرگاه عشق نیاز دارم، تنهایی سرخ‌رگ‌هایم را مسدود کرده بود ...

و آنها دیگر نمي‌توانستند به قلب خالی ام خون برسانند.

به بخش ارتوپدی رفتم چون دیگر نمي‌توانستم با دوستانم باشم و آنها را در آغوش بگیرم.

بر اثر حسادت زمین خورده بودم و چندین شکستگی پیدا کرده بودم ...

فهمیدم که مشکل نزدیک بینی هم دارم، چون نمي‌توانستم دیدم را از اشتباهات اطرافیانم فراتر ببرم.

زمانی که از مشکل شنوایی‌ام شکایت کردم معلوم شد که مدتی است که صدای خدا را آنگاه که در طول روز با من سخن می گوید نمي‌شنوم ...!

خدای مهربان برای همه این مشکلات به من مشاوره رایگان داد و من به شکرانه‌اش تصمیم گرفتم از این پس تنها از داروهایی که در کلمات راستینش برایم تجویز کرده است استفاده کنم :

هر روز صبح یک لیوان قدردانی بنوشم

قبل از رفتن به محل کار یک قاشق آرامش بخورم .

هر ساعت یک کپسول صبر، یک فنجان برادری و یک لیوان فروتنی بنوشم.

زمانی که به خانه برمیگردم به مقدار کافی عشق بنوشم .

و زمانی که به بستر می روم دو عدد قرص وجدان آسوده مصرف کنم.

امیدوارم خدا نعمتهایش را بر شما سرازیر کند:  

 

رنگین کمانی به ازای هر طوفان ،

لبخندی به ازای هر اشک ،

دوستی فداکار به ازای هر مشکل ،

نغمه‌ای شیرین به ازای هر آه ،

و اجابتی نزدیک برای هر دعا  .

 

جمله نهایی :
  عيب کار اينجاست که من  '' آنچه هستم ''  را  با   '' آنچه بايد باشم ''  اشتباه مي‌کنم ،    خيال ميکنم  آنچه  بايد  باشم  هستم،   در حاليکه  آنچه  هستم نبايد  باشم .     /  زنده یاد احمد شاملو        
                                                      امیر مهرابی

نوشته شده در تاريخ ۲۰/۱/۱۳۹۰ - ۱۶:۵۸ توسط نسرین قاسمی | نظر(0)




 


 نادر ابراهیمی و بیشرمانه زیستن
مطلب زیر را
که از کتاب ابوالمشاغل او انتخاب کرده ام به نظرم از بهترینِ نوشته های
اوست.




روزی، در مجلس ختمی، مرد متین و موقری که در کنارم نشسته بود و قطره اشکی
هم در چشم داشت، آهسته به من گفت:
آیا آن مرحوم را از نزدیک می شناختید؟

گفتم:
خیر قربان! خویشِ دور بنده بوده و به اصرار خانواده آمده ام، تا متقابلا،
در روز ختم من، خویشان ِخویش، به اصرار خانواده بیایند.

حرفم را نشنید، چرا که می خواست حرفش را بزند. پس گفت:
بله... خدا رحمتش کند! چه خوب آمد و چه خوب رفت. آزارش به یک مورچه هم
نرسید. زخمی هم به هیچکس نزد. حرف تندی هم به هیچکس نگفت. اسباب رنجش
خاطر هیچکس را فراهم نیاورد. هیچکس از او هیچ گله و شکایتی نداشت. دوست و
دشمن از او راضی بودند و به او احترام می گذاشتند... حقیقتا ًچه خوب آمد و
چه خوب رفت...

گفتم:
این، به راستی که بی شرمانه زیستن است و بی شرمانه مردن. با این صفات خالی
از صفت که جنابعالی برای ایشان برشمردید، نمی آمد و نمی رفت خیلی آسوده
تر بود، چرا که هفتاد سال به ناحق و به حرام، نان کسانی را خورد که به
خاطر حقیقت می جنگند و زخم می زنند و می سوزانند و می سوزند و می رنجانند
و رنج می کشند... و این بیچاره ها که با دشمن، دشمنی می کنند و با دوست
دوستی، دائما ًگرسنه اند و تشنه، چرا که آب و نان شان را همین کسانی خورده
اند و می
خورند که زندگی را "بی شرمانه مردن" تعریف می کنند. آخر آدمی که در طول
هفتاد سال عمر، آزارش به یک مدیر کلّ دزد  منحرف، به آدم بدکار هرزه، به
یک چاقو کش باج بگیر محله هم نرسیده، چه جور جانوری است؟ آدمی که در طول
هفتاد سال، حتی یک شکنجه گر را از خود نرنجانده و توی گوش یک خبرچین
خودفروش نزده است، با چنگ و دندان به جنگ یک رباخوار کلاه بردار نرفته،
پسِ گردن یک گران فروش متقلب نزده، و تفی بزرگ به صورت یک سیاستمدار
خودباخته ی وابسته به اجنبی نینداخته، با کدام تعریفِ آدمیت و انسانیت
تطبیق می کند و به چه درد این دنیا می خورد؟ آقای
محترم!ما نیامده ایم که بود و نبودمان هیچ تاثیری بر جامعه بر تاریخ، بر
زندگی و بر آینده نداشته باشد. ما آمده ایم که با دشمنان آزادی دشمنی
کنیم و برنجانیم شان، و همدوش مردان با ایمان تفنگ برداریم و سنگر
بسازیم، و همپای آدمهای عاشق، به خاطر اصالت و صداقت عشق بجنگیم. ما امده
ایم که با حضورمان، جهان را دگرگون کنیم، نیامده ایم تا پس از مرگمان
بگویند: از کرم خاکی هم بی آزارتر بود و از گاو مظلومتر، ما باید
وجودمان و نفس کشیدنمان، و راه رفتنمان، و نگاه کردنمان و لبخند زدنمان
هم مانند تیغ به چشم و گلوی بدکاران و ستمگران برود... ما نیامده ایم فقط
به خاطر آنکه همچون گوسفندی زندگی کرده باشیم که پس از مرگمان، گرگ و
چوپان و سگ گله، هر سه ستایشمان کنند...

گمان می کنم که آن آقا خیلی وقت بود که از کنارم رفته بود، و شاید من هم،
فقط در دل خویش سخن می گفتم تا مبادا یکی از خویشاوندان خوب را چنان
برنجانم که در مجلس ختمم حضور به هم نرساند



                                                                                                        امیر مهرابی

 
نوشته شده در تاريخ ۲۰/۹/۱۳۸۹ - ۱۵:۲۵ توسط نسرین قاسمی | نظر(19)

نام من عشق است آیا می‌شناسیدم؟
زخمی ام – زخمی سراپا می‌شناسیدم ؟

با شما طی کرده ام راه درازی را
خسته هستم خسته ، آیا می‌شناسیدم؟

راه ششصد ساله‌ای از دفتر حافظ
تا غزل‌های شماها ، می‌شناسیدم؟

این زمانم گرچه ابر تیره پوشیده است
من همان خورشیدم اما، می‌شناسیدم؟

پای رهوارش شکسته ، سنگلاخ دهر
اینک این افتاده از پا ، می‌شناسیدم؟

می‌شناسد چشم‌هایم چهره‌تان را
همچنانی که شماها می‌شناسیدم
 
این‌چنین بیگانه از من رو مگردانید
در مبندیدم به حاشا ، می‌شناسیدم!

من همان دريايتان ای رهروان عشق!
رودهای رو به دریا! می‌شناسیدم

اصل من بودم ، بهانه بود و فرعی بود
عشق « قیس » و حُسن « لیلا » می‌شناسیدم؟

در کف « فرهاد » تیشه من نهادم ، من!
من بریدم ، بیستون را می‌شناسیدم؟

مسخ کرده چهره‌ام را گرچه این ایام
با همین ديوار ، حتی می‌شناسیدم

من همانم مهربان سالهای دور  

رفته ام از یادهاتان یا می شناسیدم؟ 

 

                                                                                         رضا رزمجویی



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۱۵/۹/۱۳۸۹ - ۱۹:۰۶ توسط نسرین قاسمی | نظر(11)

توای بت روی شیرین لب، مراافتاده درچاهت 

به پیچ وخم به آن گیسو،هزاران دل نظرخواهت 

کمندازپای من برکن،دلم پوسیده وزخمی 

                           در این زندان تاریکی ، شدم  معبود در گاهت 

مرایکدم به آن گنبد،رسداین دست حاجتمند 

                ولی افسوس و واویلا، خجل زین عمر کوتاهت 

کمی  عمر  و  لعل  تو، مرا از پا در آورده 

               چه خواهم من ازاین عالم،به جزآن چهره ماهت 

نمی ارزددرآن کشور،به مشتی جوجم وجامش 

             که  بیند جور عالم  را ، دمی آن چشم آگا هت 

دوعالم رابه هم افکن،وگرغم چیره شدبراشک 

           جهان را بی ستو ن گر دان، ز مو ج ناله و آ هت 

بکش دست ازجهان طیار، که این دنیا وافلاکش 

          نمی ارزد به پیکی می،جدا ساز این دو از راهت  

                                                                                مهدی غلامی فرد                               (طیار)



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۱۱/۹/۱۳۸۹ - ۲۲:۴۱ توسط نسرین قاسمی | نظر(12)
  • دیروز هی از بابام سؤال می­پرسیدم و اون هم سعی می­کرد با خونسردی جواب بده، تا آخرش با عصبانیت گفت: بابا کچلم کردی... بسه دیگه... .  حالا هرچی با دقت نگاه می­کنم، می­بینم تا کچلی، هنوزکمی دیگه مونده!!!!
  • هر وقت با بابام دعوام می­شه، با خدا قهر می­کنم!!!
  • امروز موقع توپ­بازی، من و داداش بزرگه­ام، شیشه­ی پنجره­ی همسایه را شکستیم. مرد همسایه با داد و فریاد و صدای قلدرانه گفت: بذارید باباتون بیاد... . ولی آخه بابا که شیشه را نشکسته بود!!!!!
  • امروز با بابام رفته بودم اداره­اش. آدمای تقریباً خوش­تیپی می­اومدن به ملاقات بابام؛ چون می­خواستن رییس اداره را ببینن. بعضی­هاشون کت و شلوار پوشیده بودن، اما انگار یادشون رفته بود موهاشون را شانه کنن!!!. بعضی دیگه هم کفشاشون را واکس نزده بودن!!! وقتی به بابام نگاه می­کنم، می­بینم نه موهاش را شانه کرده، نه کفشش را واکس زده!!!!!!!!!!
  • در هوای بارونی، وقتی به آسمون نگاه می­کنم، یاد چشمای بابام می­افتم، اون­ وقتایی که سعی می­کنه یواشکی گریه کنه!!!
  • هر شب قبل از اینکه بخوابم، دعا می­کنم که فردا صبح فقط بابام منو از خواب بیدار کنه!!! (دعا برای سلامتی بابا) 

              ن. قاسمی



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۹/۹/۱۳۸۹ - ۲۰:۱۷ توسط نسرین قاسمی | نظر(5)

اتفاقی چشمم به مطلبی خورد که خیلی خوندنی و جالب بود، گفتم واسه بقیه هم بنویسم

یه جور کل کل شاعرانه ست که شاعرا جواب همدیگه رو دادن شعراشون بخونی ضرر نمی کنی :

شعر اول رو حمید مصدق گفته بوده که فکر کنم همه خوندن یا شنیدن :

تو به من خنديدي و نمي دانستي

من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم

باغبان از پي من تند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب آلود به من كرد نگاه

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

و تو رفتي و هنوز،

سالهاست كه در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم

و من انديشه كنان غرق در اين پندارم

كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت

بعدها فروغ فرخزاد اومده و جواب حمید مصدق رو اینجوری داده:

من به تو خنديدم

چون كه مي دانستم

تو به چه دلهره از باغچه ی همسايه سيب را دزديدي

پدرم از پي تو تند دويد

و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه

پدر پير من است

من به تو خنديدم

تا كه با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو ليك

لرزه انداخت به دستان من و

سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك

دل من گفت: برو

چون نمي خواست به خاطر بسپارد

گريه تلخ تو را

و من رفتم و هنوز

سالهاست كه در ذهن من آرام آرام

حيرت و بغض تو تكرار كنان

مي دهد آزارم

و من انديشه كنان غرق در اين پندارم

كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت

و از اونا جالب تر واسه من جوابیه که یه شاعر جوون به اسم جواد نوروزی بعد از سالها به این دو تا شاعر داده

که خیلی جالبه ( این مطلب رو اتفاقی توی وبلاگ همین آقا خوندم ) بخونید :

دخترک خندید و

پسرک ماتش برد !

که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده

باغبان از پی او تند دوید

به خیالش می خواست،

حرمت باغچه و دختر کم سالش را

از پسر پس گیرد !

غضب آلود به او غیظی کرد !

این وسط من بودم،

سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم

من که پیغمبر عشقی معصوم،

بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق

و لب و دندان ِ

تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم

و به خاک افتادم

چون رسولی ناکام !

هر دو را بغض ربود...

دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:

" او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "

پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:

" مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "

سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !

عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !

جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،

همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:

این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت 

                                                                                       امیر مهرابی



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۵/۹/۱۳۸۹ - ۱۷:۳۸ توسط نسرین قاسمی | نظر(13)

·        بابام خیلی سعی می­کنه مثل مامانا آشپزی کنه، ولی موفق نمی­شه!!!!

·        دیروز هرچی به غنچه­ی داخل گلدون خونه­مون اصرار کردم که همون موقع گُل بشه، نشد، من هم برای اینکه تنبیهش کنم، چیدمش!!!

·        دیروز برای اینکه بابام را خوشحال کنم، چند برگ از دفترش کندم و باهاشون کاردستی درست کردم، وقتی بهش نشون دادم، گفت: برات یه دفتر مثل دفتر خودم می­خرم تا واسه کاردستی دفتر بابا را پاره نکنی... خوب؟؟؟!!!!

·        دیروز تولد بابام بود. من و داداش بزرگه­ام می­خواستیم واسه­اش جشن تولد بگیریم. یه عالمه بادکنک خریدیم و مشغول باد کردن اونا و درست کردن کاردستی شدیم، که وسط کار بابام رسید. وقتی خونه را توی اون وضع دید، گفت: برای چی این همه خونه را به هم ریختید؟؟!!!!!!!!!!!!! 

       ن.قاسمی

نوشته شده در تاريخ ۳۰/۸/۱۳۸۹ - ۱۵:۱۳ توسط نسرین قاسمی | نظر(0)

انجا که درخت بید به آب می رسد، یک بچه قورباغه و یک کرم همدیگر را دیدند.
آن ها توی چشم های ریز هم نگاه کردند...
...و عاشق هم شدند.
 
کرم، رنگین کمان زیبای بچه قورباغه شد،
و بچه قورباغه، مروارید سیاه و درخشان کرم..
بچه قورباغه گفت: «من عاشق سرتا پای تو هستم»
کرم گفت:« من هم عاشق سرتا پای تو هستم.قول بده که هیچ وقت تغییر نمی کنی..»
بچه قورباغه گفت :«قول می دهم.»
ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند. او تغییر کرد.
درست مثل هوا که تغییر می کند.
دفعه ی بعد که آنها همدیگر را دیدند، بچه قورباغه دو تا پا درآورده بود.
کرم گفت:«تو زیر قولت زدی»
بچه قورباغه التماس کرد:« من را ببخش دست خودم نبود...من این پا ها را نمی خواهم...
...من فقط رنگین کمان زیبای خودم را می خواهم.»
کرم گفت:« من هم مروارید سیاه و درخشان خودم را می خواهم.
قول بده که دیگر تغییر نمیکنی.»
بچه قورباغه گفت قول می دهم.
ولی مثل عوض شدن فصل ها،
دفعه ی بعد که آن ها همدیگر را دیدند،
بچه قورباغه هم تغییر کرده بود. دو تا دست درآورده بود.
کرم گریه کرد :«این دفعه ی دوم است که زیر قولت زدی.»
بچه قورباغه التماس کرد:«من را ببخش. دست خودم نبود. من این دست ها را نمی خواهم...
من فقط رنگین کمان زیبای خودم را می خواهم.»
کرم گفت:« و من هم مروارید سیاه و درخشان خودم را...
این دفعه ی آخر است که می بخشمت.»
  ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند. او تغییر کرد.
درست مثل دنیا که تغییر می کند.
دفعه ی بعد که آن ها همدیگر را دیدند،
او دم نداشت.
  کرم گفت:«تو سه بار زیر قولت زدی و حالا هم دیگر دل من را شکستی.»
 بچه قورباغه گفت:« ولی تو رنگین کمان زیبای من هستی.»
  «آره، ولی تو دیگر مروارید سیاه ودرخشان من نیستی. خداحافظ.»
 کرم از شاخه ی بید بالا رفت و آنقدر به حال خودش گریه کرد تا خوابش برد.
  یک شب گرم و مهتابی،
کرم از خواب بیدار شد..
آسمان عوض شده بود،
درخت ها عوض شده بودند
همه چیز عوض شده بود...
اما علاقه ی او به بچه قورباغه تغییر نکرده بود.با این که بچه قورباغه زیر قولش زده بود، اما او تصمیم گرفت ببخشدش.
 بال هایش را خشک کرد.
بال بال زد و پایین رفت تا بچه قورباغه را پیدا کند.
آنجا که درخت بید به آب می رسد،
یک قورباغه روی یک برگ گل سوسن نشسته بود.
 پروانه گفت:«بخشید شما مرواریدٍ...»
  ولی قبل ازینکه بتواند بگوید :«...سیاه و درخشانم را ندیدید؟»
قورباغه جهید بالا و او را بلعید ،
و درسته قورتش داد.
     و حالا قورباغه آنجا منتظر است...
...با شیفتگی به رنگین کمان زیبایش فکر می کند....
...نمی داند که کجا رفته.
 
 جی آنه ویلیس  

افسوس... آن زمان که بايد دوست بداريم کوتاهي ميکنيم آن زمان که دوستمان دارند لجبازي ميکنيم و بعد... براي آنچه از دست رفته آه ميکشيم 

 

                                                                                                                                        امیر مهرابی



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۲۵/۸/۱۳۸۹ - ۲۰:۲۶ توسط نسرین قاسمی | نظر(3)

می  را چو در ساغر کنی مومن همه کافر کنی

ای یار بی یاور کنی یاران مست سرکشی

کز جانشان اهی کشی سودای دل در سر کنی

آتش به دلها افکنی سوزش همه بر پا کنی

نی میزنی نی میزنی چون مست مست سرخوشی

می میزنی می میزنی چون آتشی چون آتشی

یک دست بر دل میزنی وان دیگری در جان کن

یک چشم آهو کرده ای با دیگری جادو کنی

دین برده ای دل برده ای چون رهزنی،ره میزنی

ساغر به خون افکنده ای چون میزنی چون میزنی

ساغر به خون عاشقان؟ چون کشته ای خوش گشته ای

جانا بیا در بر نشین همچون گلی بر شاخه ای

گو راه ورسم وکیش خود چون عاشقان را کشته ای؟

وزکشتن این عاشقان سرمست وبیهش گشته ای

مستانه ام  مستانه ام مخمور شب نوشیده ام

چونم کشی چونم کشی ما را به ره نتوان بری

میخانه را آتش زده صوفی همه بر دار بین

چون او نبینی در جهان عاشق کشی عاشق کشی 

لیلا فلاحتی  (این آخرین سروده بد یا خوب تقدیم به دوستان ادبیاتی)



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۱۳/۸/۱۳۸۹ - ۱۱:۳۴ توسط نسرین قاسمی | نظر(4)
  • بعضی وقت­ها که دلم برای مامانم تنگ می­شه، می­رم و توی دفتر نقاشی­ام، دلتنگی­ام را نقاش می­کنم، شکل یه قلب کوچیک شده!!!
  • هر وقت از داداشم عصبانی می­شم، مدادرنگی­هاش را قایم می­کنم. اون وقت میاد و ازم معذرت­خواهی می­کنه و با کلی التماس مدادرنگی­هاش را بهش پس می دم، ولی تا مدادهاش را می­گیره، می­گه: «بعد به حسابت می­رسم» !!!
  • وقتی سوار دوچرخه می­شم، احساس می­کنم دارم توی آسمون راه می­رم. با خودم فکر می­کنم اگه سوار دوچرخه­ی بابام بشم، حتماً از آسمون هم بالاتر  می­رم. خوش به حال بابام!!!!
  • یه شب هرچی می­خوابیدم صبح نمی­شد، به داداشم گفتم نکنه خورشید خوابش برده باشه!!!
  • من و داداش بزرگه­ام تصمیم گرفتیم برای تولد بابام یه پیراهن رنگارنگ بخریم، تا وقتی با بابام می­ریم توی خیابون، اگه بابام گم شد، زود پیداش کنیم!!!!  

           ن.قاسمی



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۷/۸/۱۳۸۹ - ۰۱:۴۹ توسط نسرین قاسمی | نظر(4)

به گزارش مهر به نقل از سایت رسمی نوبل، پس از سالها انتظار اهالی ادبیات، این نویسنده مشهور پرویی جایزه پرافتخار نوبل را از آن خود کرد.

اگر چه هر سال در آستانه اعلام برنده جایزه نوبل ادبی گمانه‌زنیهای فراوانی در محافل ادبی مطرح می‌شود، بسیار کم پیش می‌آید با آنچه آکادمی نوبل اعلام می‌کند منطبق باشد.

ماریو وارگاس یوسا با نام کامل "جرج ماریو پدرو وارگاس یوسا" متولد 28 مارس 1936 نویسنده‌ و متفکر اهل پرو و یکی از برترین رمان‌نویسهای معاصر آمریکای جنوبی است.

از آثار وی که به فارسی ترجمه شده می‌توان به این کنابها اشاره کرد: سردسته ها 1959 (ترجمه آرش سرکوهی، انتشارات چشمه، سالهای سگی 1966 (ترجمه احمد گلشیری، انتشارات نگاه)، گفتگو در کاتدرال 1975 (ترجمه عبدالله کوثری، نشر لوح فکر)، جنگ آخرالزمان 1984 (ترجمه عبدالله کوثری، انتشارات آگاه)، مرگ در آند 1996 (ترجمه عبدالله کوثری، انتشارات آگاه)، سور بُز 2002 (ترجمه عبدالله کوثری، نشر علم)، چرا ادبیات؟ (ترجمه عبدالله کوثری، نشر لوح فکر)، چه کسی پالمینو مولرو را کشت (ترجمه احمد گلشیری،انتشارات نگاه).

مبلغ جایزه نوبل 10 میلیون کرون سوئد معادل 1.4 میلیون دلار است که به زودی طی مراسمی به این نویسنده اهدا خواهد شد. 

مسعود غلامیان



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۷/۸/۱۳۸۹ - ۰۱:۳۴ توسط نسرین قاسمی | نظر(0)

باتو،همه ی رنگهای این سرزمین مرا نوازش می کند
باتو،آهوان این صحرا دوستان همبازی من اند
باتو،کوه ها حامیان وفادارخاندان من اند
باتو،زمین گاهواره ای است که مرا در آغوش خود می خواباند

ابر،حریری است که برگاهواره ی من کشیده اند
وطناب گاهواره ام را مادرم،که در پس این کوه هاهمسایه ی ماست در دست خویش دارد

باتو،دریا با من مهربا نی می کند
باتو، سپیده ی هرصبح بر گونه ام بوسه می زند
باتو،نسیم هر لحظه گیسوانم را شانه می زند
باتو،من با بهار می رویم
باتو،من در عطر یاس ها پخش می شوم
باتو،من درشیره ی هر نبات میجوشم
باتو،من در هر شکوفه می شکفم
باتو،من درمن طلوع لبخند میزنم،درهر تندر فریاد شوق میکشم،درحلقوم مرغان عاشق می خوانم در غلغل چشمه ها می خندم،درنای جویباران زمزمه می کنم
باتو،من در روح طبیعت پنهانم
باتو،من بودن را،زندگی را،شوق را،عشق را،زیبایی را،مهربانی پاک خداوندی را می نوشم
باتو،من در خلوت این صحرا،درغربت این سرزمین،درسکوت این آسمان،درتنهایی این بی کسی،
غرقه ی فریاد و خروش وجمعیتم،درختان برادران من اند و پرندگان خواهران من اند وگلها کودکان من اند و اندام هر صخره مردی از خویشان من است و نسیم قاصدان بشارت گوی من اند وبوی باران،بوی پونه،بوی خاک،شاخه ها ی شسته، باران خورده،پاک،همه خوش ترین یادهای من،شیرین ترین یادگارهای من اند.
بی تو،من رنگهای این سرزمین را بیگانه میبینم
بی تو،رنگهای این سرزمین مرا می آزارند
بی تو،آهوان این صحرا گرگان هار من اند
بی تو،کوه ها دیوان سیاه و زشت خفته اند
بی تو،زمین قبرستان پلید و غبار آلودی است که مرا در خو به کینه می فشرد
ابر،کفن سپیدی است که بر گور خاکی من گسترده اند
وطناب گهواره ام را از دست مادرم ربوده اند و بر گردنم افکنده اند

بی تو،دریا گرگی است که آهوی معصوم مرا می بلعد
بی تو،پرندگان این سرزمین،سایه های وحشت اند و ابابیل بلایند
بی تو،سپیده ی هر صبح لبخند نفرت بار دهان جنازه ای است
بی تو،نسیم هر لحظه رنج های خفته را در سرم بیدار میکند
بی تو،من با بهار می میرم
بی تو،من در عطر یاس ها می گریم
بی تو،من در شیره ی هر نبات رنج هنوز بودن را و جراحت روزهایی را که همچنان زنده خواهم ماند لمس می کنم.
بی تو،من با هر برگ پائیزی می افتم.بی تو،من در چنگ طبیعت تنها می خشکم
بی تو،من زندگی را،شوق را،بودن را،عشق را،زیبایی را،مهربانی پاک خداوندی رااز یاد می برم
بی تو،من در خلوت این صحرا،درغربت این سرزمین،درسکوت این آسمان،درتنهایی این بی کسی،نگهبان سکوتم،حاجب درگه نومیدی،راهب معبد خاموشی،سالک راه فراموشی ها،باغ پژمرده ی پامال زمستانم.
درختان هر کدام خاطره ی رنجی،شبح هر صخره،ابلیسی،دیوی،غولی،گنگ وپرکینه فروخفته،کمین کرده مرا بر سر راه،باران زمزمه ی گریه در دل من،
بوی پونه،پیک و پیغامی نه برای دل من،بوی خاک،تکرار دعوتی برای خفتن من،
شاخه های غبار گرفته،باد خزانی خورده،پوک،همه تلخ ترین یادهای من،تلخ ترین یادگارهای من اند.

« دکتر علی شریعتی ...............................مسعود غلامیان



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۳/۸/۱۳۸۹ - ۲۲:۱۶ توسط نسرین قاسمی | نظر(0)

به عوام و حساسيت هاشان نگاه نكن .در بند عوام نباش . قضاوت عوام تو را نفريبد . هيچ كس جز ذات هستي در مورد تو قضاوت نخواهد كرد. هيچ كس نمي تواند در مقام قاضي بنشينيد حتي خود تو . تو نيز در مورد ديگران قضاوت نكن . بي ترديد تو نيز بازي هاي پنهان اندر پرده را نمي داني . قضاوت نكن و در بند قضاوت ديگران نيز نباش . تو تنها يي يكه اي تو قبلا نبو ده اي و همچون تويي نيز هرگز نخواهد امد . تو زيبايي . بپذير . هرچه مي خواهد پيش بيايد گو پيش بيايد چه باك ؟ تو از ميان شان گذر كن خيلي زود در خواهي يافت كه هر كه او رنجور تر پر درد تر و هر كه او پردرد تر آگاه تر . اين گونه است كه رنج ها دست مايه آگاهي و روشني تو ميشوند. 

مسعود غلامیان



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۳/۸/۱۳۸۹ - ۲۱:۴۱ توسط نسرین قاسمی | نظر(0)

پيام من نظريه فلسفی نيست، بلکه نوعی کيمياگری است! دانش تحول روحانی است بنابر اين فقط آنان که مايلند بر آنچه هستند بميرند و دوباره متولد گردند؛  فقط اين عده از مردم با شهامت و شجاع که معدودند آماده شنيدن پيام من هستند . زيرا شنيدن اين پيام نيز مخاطره آميز است . با شنيدن شما نخستين گام را برای زايش دوباره برداشته ايد. پيام من چيزي كمتر از مرگ و زايش مجدد نيست!        masoud gholameyan



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۳/۸/۱۳۸۹ - ۲۱:۲۲ توسط نسرین قاسمی | نظر(1)

سلام بچه ها  

می خوام  ازتون معذرت خواهی کنم به خاطر کم کاریم تو این کار گروهی ای که دوستان علی الخصوص خانم  قاسمی دارند بسیار زحمت می کشند . 

اما شاید زیاد خودم مقصر نیستم وناراحت هم نیستم چونکه یه کسی اون بالا بالاها برامون داره تصمیم گیری میکنه و سرنوشتمون دست اونه . 

لپ کلام :می خوام بگم مشکلاتم باعث شد نتونم همکاری داشته باشم  

من به نوبه ی خود  تقدیر وتشکر می کنم از دوستانی که مطلب می  زنند  . 

ان شا الله از این به بعد همه فعال باشیم                         مسعود غلامیان



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۲۷/۷/۱۳۸۹ - ۱۰:۰۹ توسط نسرین قاسمی | نظر(3)

·        دیروز قرار بود من و داداش بزرگه­ام به هم قول بدیم که دیگه دعوا نکنیم، ولی سرِ اینکه اول کدوممون قول بدیم، دعوامون شد.!!!!!

·        من دفتر خاطرات بابام را برداشتم و براش یه خاطره را نقاشی کردم. خاطره­ی روزی را که بی­اجازه دفتر خاطراتش را برداشتم.!!!!

·        امروز جوهر خودکار ریخت روی لباسم. بابام هر کاری کرد، نتونست پاکش کنه. من گفتم: بابا ببین چه خودکار خوبی داری که جوهرش پاک نمی­شه. حیف که تموم شد.!!!

·        چند روز پیش داداش کوچیکه­ام با بابام رفته بود خرید. وقتی اومدن دیدم داداشم برام یه هدیه خریده. با خیلی شوق و ذوق بازش کردم. دیدم برام یه مرغِ پَرکَنده­ شده­ی پلاستیکی خریده.!!!

·        بابام همیشه با اسباب­بازی­هام دعوا داره. نمی­دونم چرا؟ آخه هروقت اون­ها را توی خونه می­بینه، می­گه: باز هم اسباب­بازی­هات را ریختی توی خونه؟؟ زود اونا رو جمع کن.!!!!

 



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۲۷/۷/۱۳۸۹ - ۰۹:۴۹ توسط نسرین قاسمی | نظر(1)

خونه­اش بزرگ بود و چند درخت گردو و توت هم داشت. تقريباً هرروز مي­ديدمش. با وجودِ چین و چروک­های زیادی که توی صورت خسته و پیرش بود، باز هم لبخند از لباش دور نمی­شد. چشمای مهربونش برامون مثل یه تکیه­گاه بود. تکیه­گاهی محکم اما ناپایدار. به هر حال، دلمون را به همون چند درخت گردو و توتی که توی حیاطش بود، خوش کرده بودیم. درِ خونه­اش همیشه باز بود. وقتی ازش می­پرسیدیم برای چی درِ خونه­ات را نمی­بندی؟ خطرناکه، می­گفت: آخه مگه من از این دار دنیا چی دارم که بخوام چهار چشمی مواظبش باشم که نبرنش.

توی خونه­مون هروقت با داداش کوچیکه­ام کشتی می­گرفتم و دستِ آخر هم یه کتک حسابی و آبدار بهش می­زدم، با بلند شدن صدای جیغش، پا می­­ذاشتم به فرار. می­دونستم پشتِ اولین جیغ داداشم، بابام می­افته دنبالم، با اون کمربند قهوه­ای رنگ و پوسیده­اش که هیچ وقت ندیده بودم توی خونه از دستش بیفته، شاید هم از باباش بهش ارث رسیده بود که با همه­ی کهنگی­اش حاضر نمی­شد اون را بیندازه دور. به هر حال سرم درد مي­كرد براي شيطنت،‌ شيطنت كه نه، به قول بابام با كارام شيطون را هم درس مي­دادم. چه بلاها كه سر داداش كوچيكه­ام درنمي­آوردم. از خط­خطي كردن سر و صورتش تا پشيدن رنگ روي لباسش و شكوندن اسباب­بازي­هاش. پشت سرش هم منتظر بودم كه داد و فرياد بابام بلند بشه و با كمربند بيفته دنبالم. نمي­دونم شاد از فرار كردن از دست اين و اون خوشم مي­اومد. اون وقت بود كه پناه مي­بردم به خونه­ي گلناز خانوم. اول بار مي­رفتم سراغ درخت توتي كه توي حياطش بود. از شاخه­هاش مي­رفتم بالا و خودم را به توت­هاي رسيده و سرخش مي­رسوندم و شروع مي­كردم به خوردن. دو لپي مشغول مي­شدم و اون وقت كه مي­اومدم پايين، مي­ديدم نه لباسي برام مونده و نه دست و صورتي. از سر تا پام توتي شده بود. اون وقت بود كه علاوه بر كمربند بابام داد و هوار مامانم نيز پشت سرم بلند مي­شد. هميشه از اين كارام شاكي و ناراحت بود. چند بار هم به گلناز خانوم گفته بود، كه من را توي خونه­اش راه نده، ولي او زير بار نمي­رفت. مي­گفت: بچه است. اگه نخوره چكار كنه؟

     هر روز ماجراها داشتيم. دعواع بابام و داد و هوار مامانم و جيغ بنفش و صورتي داداشم نمي­ذاشتند روزم به بطالت بگذره. آخر شب هم كه مي­رفتم خونهمجبور بودم دستِ كم يه كتك نوش جان كنم و بعد با چشم گريون و سرخ­شده برم توي رختخواب. اون وقت با خودم فكر مي­كردم كه اگه گلناز خانوم بچه داشت حتماً مثل درختاش بهشون مي­رسيد، شايد هم بيشتر. هيچ وقت هم با كمربند دنبالشون نمي­دويد و با داد و هوار نفرينشون نمي­كرد. اصلاً چرا بچه نداره. يه روز كه بعد از دعواي هميشگي پناه بردم به خونه­ي گلناز خانوم، درخت را رها كردم و رفتم كنار در اتاقش. ديدم بيرون از در اتاق نشسته و داره يه چيزي مي­بافه، شكل كلاه بود، نمي­دونم درست ولي هرچي بود داشت اون را با رنگ مشكي مي­بافت. نشستم پيشش. گفت: چيه عباس چيزي شده؟ مي­خواي بيام وساطتت را كنم؟ فقط بهش نگاه كردم، به چينو چروك­هايي كه روي پيشونيش بود و چند تار موي سفيدي كه از زير روسري مشكي­اش زده بود بيرون و توي صورتش، كنار چشماش جا خوش كرده بود، به لبخندي كه هيچ وقت نديدم از لباش محو بشه. نمي­دونم چرا از گفتن اين حرف مي­ترسيدم. به زحمت آب دهانم را قورت دادم و با صدايي كه انگار به زور از ته چاه بيرون مي­اومد‌ گفتم: چرا شما بچه ندارين؟ آن بار تلخ­ترين لحظه­اي بود كه توي زندگي­ام ديده بودم و چشيده بودم، حتي از كتك­هايي كه بابام بهم مي­زد دردناك­تر بود. اون وقت بود كه ديدم خنده­­ي هميشگي­ جور و پلاسش را جمع كرد و از لبش دور شد. ديدم اشك توي چشماش جمع شده. بدون اينكه چيزي بگم بلند شدم و گفتم: خداحافظ.  

اون روز ديگه نه با داداشم دعوا كردم، نه سربه سر مامانم گذاشتم. نشستم توي خونه و به اين فكر مي­كردم كه آيا گلناز خانوم از سؤال من ناراحت شد؟

بابام و مامانم از تعجب شاخشون دراومده بود. مامانم نشسته بود توي خونه و گريه مي­كرد، مي­گفت: حتماً بچه­ام يه چيزي­اش شده. شايد هم سرش به جايي خورده، بعد دست روي سرم مي­كشيد تا ببينه ورم يا خون روي سرم هست يا نه. بعد دوباره مي­رفت و مي­گفت: حتماً بچه­ام يه چيزي­اش شده.

امروز كه بعد از مدت­ها دوباره به خونه­ي گلناز خانوم اومدم هنوز بوي توت و گردوها را حس مي­كردم، مثل همون سال­ها. ولي هيچ وقت نفهميدم كه چرا گلناز خانوم بچه نداشت.                          

ن.قاسمی



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۳۰/۶/۱۳۸۹ - ۱۱:۰۸ توسط نسرین قاسمی | نظر(5)

و دلم اکنون پروازِ پرستوها را برده از یاد

نغمه­های شادِ باد در برگ­ریزِ پاییز

در درون ذهن کوچکش، لحظه­ای امید

لحظه­ای سپیده­دم، هنوز می­دمید

فریادهایش در باد، خط خطی می­کرد آرامش پروانه را

گوییا می­خواست چیزی

می­خواست که بماند بیشتر، که ببیند دورتر

لیک زمانه داشت، سرِ دیگر

او را برد، پیش از آنکه ببیند باران را

اینکه

پژمردن گل در دستِ بهار ، چه دارد معنی؟

و شکستن شاخه­ای از بهار در پاییز یعنی­ چه؟

و این همه درس رفته بود از یادم

بی­شک نیاموخته بود، که بیاموزد باید، زندگی را

لیک پیش از آن­­که بزید، دانست

زیستن؛ یعنی در کنار مرگ بودن

ن.قاسمي



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۲۷/۶/۱۳۸۹ - ۱۶:۴۶ توسط نسرین قاسمی | نظر(0)

دلم تنگ است برايت 

براي تمام لحظه هاي با هم بودن 

براي لحظه هاي خوب و گاه بد 

براي لحظه هاي شيرين و گاه تلخ 

براي لحظه هاي زيبا و گاه زشت 

براي تك تك لحظه ‌ها 

آري همه را به ياد دارم 

پيچيدن صداي خنده هامان در گوش كوچه 

بازي‌هاي كودكانه 

  قهرهاي زودگذر بچه گانه 

همه را به ياد دارم 

آمدي و مرا سرشار از ذوق كردي 

سرشار از اميد 

 سرشار از شوق رسيدن 

تو از من شدي و من از تو 

لحظه‌ي آمدنت را خوب به ياد دارم 

و همين طور لحظه‌ي... 

نه،نگذار از رفتن بگويم 

از جدايي 

از مرگ 

چه واژه سخت و سهمگيني 

سوزان است قلب من از اين واژه 

كاش نمي‌رفتي 

كاش نمي‌رفتي و مرا ميان بهت و سكوت رها نمي‌كردي 

كاش مرا با تنهايي و تنهايي و تنهايي 

تنها نمي‌گذاشتي 

كاش سهم من از اين همه عشق 

از اين همه شوق  

از اين همه اميد 

مي‌داني چيست سهم من اكنون از تو؟ 

يك سنگ و نامت بر آن  

يك عكس با لبخندي شادمان 

و خاطراتي زنده و جاودان 

كاش نمي‌رفتي  

كاش هيچ وقت نمي‌رفتي 

فرياد مي‌زنم واي از اين روزگار ديوانه  

كه مرا تنهايي گذارد و گريه هاي شبانه  

اما قسم مي‌خورم،قسم به هر چه خوبيست 

هيچگاه نيستي در خاطراتم بيگانه 

  براي هانيه عزيزم 

صبا دباغ منش 



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۱۴/۶/۱۳۸۹ - ۰۹:۲۴ توسط نسرین قاسمی | نظر(2)

·         من اسباب­بازی­هام را خیلی دوست دارم. هرشب برای اینکه مطمئن بشم همشون هستن، آن­ها را می­شمارم. دیشب توی خواب دیدم یکی از اسباب­بازی­هام نیست. صبح که بیدار شدم، دیدم هیچ­کدم از اسباب­بازی­هام نیستن، به جز این یکی که زیر پتوم بود. حتماً بقیه­شون را تو خواب جا گذاشتم!!

·          همیشه از خودم می­پرسم، چرا گل آفتاب­گردون این­همه چشم داره؟؟ یه روز داداش بزرگه ام گفت: حتماً می­خواد وقتی ما چندتا از چشماش را برداشتیم، بازم چشم داشته باشه ببینه!!!!

·         هر وقت سوار دوچرخ­ام می­شم، احساس می­کنم دارم تو آسمون راه­ می­رم. حتماً اگه سوار دوچرخه­ی بابام بشم، می­تونم بالاتر از آسمون را هم ببینم. خوش به حال بابام!!!!!

·         بعضی وقتا که خیلی دلم برای مامانم تنگ می­شه، می­رم و توی دفتر نقاشی، دلتنگی­ام را نقاشی می­کنم . به شکل یه قلب کوچیک و تنگ شده!!!

·         عکسای کوچیکیِ داداش بزرگم را توی یکی از آلبوم­ها پیدا کردم. حتی از من هم کوچیک­تر بود. من هم رفتم و عکس الآنم را کنار یکی از عکساش چسبوندم، تا نشون بدم که من از او بزرگترم!!

·         دیروز من و داداش بزرگم، برای اینکه بابام را خوشحال کنیم، تصمیم گرفتیم بهش گُل بدیم. یه گُل از داخل گلدون چیدیم و وقتی بابا اومد بهش دادیم. اول یه نگاهی به گلدون کرو بهد گفت: خیلی قشنگه. دیگه هیچی نگفت. من و داداشم فکر کردیم چون فقط یه شاخه گُل بوده، ناراحت شده. به خاطر همین تصمیم گرفتیم فردا تموم گُل­های داخل گلدون را بچینیم و بهش بدیم!!

ن.قاسمی



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۲۳/۵/۱۳۸۹ - ۱۸:۵۲ توسط نسرین قاسمی | نظر(3)

سلام. تابستون فرصت خوبی بود که دامنه­ی مطالعات میدانی­ام را درباره­ی کودک و کودکی گسترش بدم، از اون­جا که قبلاً فکر می­کردم کودک درونم خفته است، اکنون با این نظریه­ی جدید که کودک درونم در حال بیدار شدنه، پا به میدان می­ذارم و جرأت می­کنم قلم به دست بگیرم و به جای دو پسر بچه­ی حدوداً سه و چهار و نیم ساله بنویسم که مادرشون به هر دلیلی پیششون نیست و با پدرشون زندگی می­کنن. باید یادآوری کنم که این شخصیت­ها و گفتار و اعمالشون کاملاً خیالی و ساخته­­ی ذهن خودمه.

چند لحظه تفکر

·        من برای بابام قصه می­گم ـ البته از روی تصویرهای کتابم ـ، ولی تا سرم را بالا می­کنم، می­بینم بابام با دهن باز خوابش برده. اون وقت می­گم کاش به جای دهنت چشمات را باز می­ذاشتی که نفهمم خوابی!!!!!!!.

·        یه کتاب خریدم که روش عکس یه خورشید بود، ولی فقط چشم و دهان داشت. منم نشستم و با خودکار براش ابرو و بینی کشیدم. بابام گفت: چرا کتابت را خط­خطی می­کنی؟؟ منم گفتم: آخه شما خوشتون میاد یکی یادش بره ابرو و بینی­تون را بذاره سر جاش؟؟؟؟!!!!!

·        برای نهال­های داخل باغچه­مون آرزو می­کنم که زود بزرگ شن، بعد با بابا و داداش بزرگم می­ریم زیر سایه­شون می­نشینیم و او مدن پاییز را با هم جشن می­گیریم و برای زمستون دعا می­کنیم که بی بهار نمونه.

·        هر وقت می­خوام برم بیرون یه لنگه  کفش خودم را می­پوشم و یه لنگه کفش بابام را، ولی چند قدم که می­رم، می­خورم زمین و در حالی که گریه می­کنم به بابام می­گم، چقدر بزرگ شدن سخت و دردناکه!!!!

·        دیدم داداش بزرگم یه ماهی مُرده برداشته و داره رنگش می­کنه. وقتی ازش پرسیدم، چرا داری رنگش می­کنی کفت: دارم رنگ زندگی­اش را عوض می­کنم!!!!!!

·        بعضی وقت­ها ظرف پلوخوری داداش بزرگه­ام را با ظرف خودم عوض می­کنم. آخر غذا که می­رسه، داداش بزرگه­ام می­فهمه که ظرفش را عوض کردم و با عصبانیت می­گه: یا همه­ی غذاهام را که خوردی پس می­دی، یا خودم میام اون­ها را پس می­گیرم!!

ن.قاسمی                 



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۱۷/۴/۱۳۸۹ - ۱۴:۱۶ توسط نسرین قاسمی | نظر(1)

من به درماندگى صخره و سنگ 

من به آوارگى ابر و نسيم 

من به سرگشتگى آهوى دشت 

من به تنهايى خود مى مانم 

من در اين شب كه بلند است به اندازه ى حسرت زدگى 

شعر چشمان ترا مى خوانم، 

چشم تو چشمه ى ذوق 

چشم تو ژرف ترين راز وجود 

برگ بيد است كه با زمزمه ى جارى باد 

تن به وارستن عمرى ابدى مى سپرد 

تو تماشا كن كه بهارى ديگر 

پاورچين پاورچين از دل تاريكى مى گذرد و تو در خوابى و پرستو ها خوابند 

و تو مى انديشى،به بهارى ديگر و به يارى ديگر 

نه بهارى و نه يارى ديگر،حيف... 

اما من و تو از هم مى پرسيم: 

غمم از وحشت پوسيدن نيست 

غمم از زيستن بى تو در اين لحظه هاى پر دلهره است 

ديگر از من تا خاك شدن راهى نيست 

از سر اين بام،اين صحرا،اين دريا،پر خواهم زد 

خواهم مرد 

غم تو اين غم شيرين را با خود خواهد برد... 

 

غ.كيخا



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۱۶/۳/۱۳۸۹ - ۱۱:۰۰ توسط نسرین قاسمی | نظر(0)

  به یاد زمانی که بی دغدغه در و دیوار را رنگ می کردی و دلت به همان چند برگه ای خوشبودُ که از بس با مداد رنگی رویش کشیده بودیُ پاره پاره شده بود.

 

ن.قاسمی 

 



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۲/۳/۱۳۸۹ - ۱۰:۰۸ توسط نسرین قاسمی | نظر(2)

غوغاي درونت را به من بسپار تا آن را آرام سازم 

غم چشمانت را به من بسپار تا آن را به شعف مبدل كنم 

سردي دستانت را به من بسپار تا آن را چون قلب خورشيد گرم كنم 

لرزش زانوانت را به من بسپار تا آن را چون كوه استوار سازم 

آري همه چيز را به من بسپار بنده‌ي من. 

  

صبا دباغ منش

 



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۲۱/۲/۱۳۸۹ - ۲۰:۵۸ توسط نسرین قاسمی | نظر(3)

لختی درنگ کن ای زمان وز گردش مستمر خویش لحظه ای متوقف باش ای زمین.ای زمین برای ساعاتی چند سراپرده سکوت مطلق و سکوتی محض بر زمین و زمان بیفکن. ای آفتاب درخشان تر و تابناک تر از هر وقت و هر زمان بر زمین و زمینیان بتاب و بنگر چه رویداد عظیمی  و چه ماتم عالم گیری زمین و آسمان و مه و فلک را در برگرفته است. شخصیت بزرگوار، دانشمند والا مقام ،تندیس کامل معراج انسانیت، استاد محمد بهمن بیگی، مدیر کل سازمان تعلیمات عشایری دعوت حق را لبیک گفته و به رحمت ایزدی پیوسته است.چند روزی است که دیگر عشایر و معلمان و آموزگاران عشایری دیگر بابای دلسوز را در میان ندارند و دست نوازش گر و مهربان پدر پیر و سالخورده را بر سر احساس نمی کنند.چگونه در باور مان بگنجانیم که اقیانوس بخشش گر و دریا موج بزند و کوه صبر و صلابت  فرو پاشد و سر بر بالین خشت و خاک گذارد.ای تاریخ از تو کمک می خواهیم،ای تاریخ تو برایمان از زبان ما عشایری ها بگو،ای تاریخ تو بنویس و زمان تو شاهد باش که محمد بهمن بیگی در مکتب مبارزه با جهل و بی سوادی چه رستم مادرزادی بود.رستم شاهنامه اما نه افسانه بلکه واقعیت و عینیت و قابل رویت و ملموس.ما مردم داغدار عشایر در حصیر سبز خاطراتمان نوازش ها،یتیم نوازی ها،با سواد کردن بچه های فقیر و تنگدست توسط تو را هرگز فراموش نخواهیم کرد. این روز ها قلب عشایر و آن کس که تو را می شناسد و نامت و فداکاری هایت را شنیده، سخت در غم و ماتم و چشمانشان اشک آلود و گریان است.ای آفتاب عالم تاب، داغ تر و دلسوزانه تر از همه اوقات اشعه درخشان خود را به سمت اقیانوس های یخ زده بتابان تا یخ های منجمد و حجیم ذوب شوند و به یاری چشمان اشک آلود و دلهای بی قرار عشایر بشتابند و در هجران پدر مهربان عشایر بگریند.اگر چه تو در کنارمان نیستی اما قلب تک تک عشایر و عشایر زادگان منزل و ماوای توست.ما تا زنده ایم قصه انسانیت و دلسوزی و تلاشهای شبانه روزی تو را نسل به نسل به فرزندان خود بازگو خواهیم کرد تا تاریخ رنگ پذیرد و دنیا در شگفت از این همه ابتکار و خلاقیت و هنر.آری تو هستی،تو همسفر خورشیدی که حتی غروبت طلوعی دیگر است.تو شعر بلند زمانی،تو آب زلال و گوارای معرفتی بر قلوب خشک عشایر.تو حرف الفبایی،همان الفبایی که همزاد آب شد و با آب رقیب شد و آبادانی آفرید.یادت به بلندای تاریخ گرامی باد.

 

                                                           رضا رزمجویی



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۱۷/۲/۱۳۸۹ - ۱۵:۴۳ توسط نسرین قاسمی | نظر(0)

كودك نجوا كرد،خدايا:با من حرف بزن. 

مرغ دريايى آواز خواند،كودك نشنيد... 

سپس كودك فرياد زد:خدايا،با من حرف بزن. 

رعد در آسمان پيچيد،اما كودك گوش نداد... 

كودك نگاهى به اطرافش انداخت و گفت:خدايا بگذار ببينمت... 

ستاره اى درخشيد ولى كودك توجه نكرد... 

كودك فرياد زد:خدايا،به من معجزه اى نشان بده.

و يك زندگى متولد شد اما كودك نفهميد... 

كودك با نا اميدى گريست...... 

خدايا:با من در ارتباط باش،بگذار بدانم اين جايى!! 

بنابراين خدا پائين آمد و كودك را لمس كرد 

ولى كودك پروانه را كنار زد و رفت........ 

 

غ.كيخا



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۱۵/۲/۱۳۸۹ - ۱۷:۵۳ توسط نسرین قاسمی | نظر(1)

 بوم شوم بر بهون ایل آواز غم سر داد،نوای درد از قره قاچ تا بخارا پیچید...  

مردان غیرتمند ایل را جار زنید...اسپان را کتل کنید... 

و زنان نجیب را بگویید مینای سیاه بر درختان بلوط افکنند... 

که نور اجاق عشایر خاموش شد...

 عکسی از این دانشمند بزرگ،حضرت محمد بهمن بیگی

                                                                                                                                          

 

 

                                                                                                  رضا رزمجویی

 



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۱۴/۲/۱۳۸۹ - ۱۱:۳۷ توسط نسرین قاسمی | نظر(0)

اگر پیچ و خمهای رودخانه قره قاج آنجا که به نخلستان "مکو" میرسد نبود 

اگر بیشه ها و دشت های پیرامونش آن همه دراج و آهو نداشت 

اگر پر وبال دراج هایش آن همه رنگین و چشم آهوهایش آن همه سیاه نبود روز و روزگار من غیر از این بود. 

اگر این اگرها نبود من آدمی دیگر و در عالمی دیگر بودم. 

از کتاب طلای شهامت نوشته:محمد بهمن بیگی 

درگذشت استاد "محمد بهمن بیگی" بنیانگذار تعلیمات عشایری ایران بر جامعه ادبی و عشایری ایران تسلیت باد. 

هاجر محمودی بهلولی



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۱۲/۲/۱۳۸۹ - ۲۰:۱۸ توسط نسرین قاسمی | نظر(0)

در گذشت پدر تعلیمات عشایری استاد و دانشمند والا جناب محمد بهمن بیگی بر جامعه ی عشایری و ادبی تسلیت باد. 

 

                                                                      رضا رزمجویی



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۱۲/۲/۱۳۸۹ - ۱۹:۵۷ توسط نسرین قاسمی | نظر(0)

بی شک فقر و بد بختی یکی از کهن ترین یادگارهای اجداد و پدران و مادران پیر ما بوده است هست،ولی این فقر و فلاکت جلوه های گوناگونی داشته است.از پدران و مادران بارها شنیده ام که از گذشته یاد می کنند و چنین به یاد دارند که شب و روز فرسنگ ها را پیموده اند و کوه ها و کتل ها را پشت سر گذاشته اندکه یا در پی جمع هیزم برای مقابله با سرمای استخوان سوز زمستان بوده اند یا در صدد فراهم کردن علوفه برای چارپایان خود.آنان که شاید از سن شش الی هفت سالگی شروع به کمک کردن به بزرگان خود می کرده اند گاه مجبور بوده اند مسافتی طولانی را طی کنند تا به چشمه ای برسند و مشک های خود را پر از آب کنند و با چارپایانی که در اختیار داشته اندآن را به محل اسکان خود برسانند و مشقتی باور نکردنی را تحمل کنند و هزاران رنج و سختی دیگر که قلم نگارنده از نوشتن آن عاجز است و اما پس از این همه سختی در یک روز طاقت فرسا این بندگان خدا حتی از داشتن یک غذای درست و حسابی هم محروم بوده اند. 

 

                                                                         رضا رزمجویی



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۱۰/۲/۱۳۸۹ - ۲۲:۴۶ توسط نسرین قاسمی | نظر(0)

از دیار فریدون مشیری 

 

عشق، هر جا رو كند آنجا خوش است.

گر به دريا افكند دريا خوش است.

 

گر بسوزاند در آتش، دلكش است.

اي خوشا آن دل، كه در اين آتش است.

 

تا ببيني عشق را آيينه‌وار

آتشي از جان خاموشت برآر!

 

هر چه مي‌خواهي، به دنيا در نگر

دشمني از خود نداري سخت‌تر!

 

عشق پيروزت كند بر خويشتن

عشق آتش مي‌زند در ما و من.

 

عشق را درياب و خود را واگذار

تا بيابي جان نو، خورشيدوار.

 

عشق هستي‌زا و روح‌افزا بود

هر چه فرمان مي‌دهد زيبا بود. 

 

 

 

              رضا رزمجویی



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۸/۲/۱۳۸۹ - ۱۳:۲۶ توسط نسرین قاسمی | نظر(0)

كفش هايم كو، 

چه كسى بود صدا زد:سهراب؟ 

آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ. 

مادرم در خواب است. 

و منوچهر و پروانه،و شايد همه ى مردم شهر. 

شب خرداد به آرامى يك مرثيه از روى سر ثانيه ها مى گذرد. 

و نسيمى خنك از حاشيه ى سبز پتو خواب مرا مى روبد. 

بوى هجرت مى آيد: 

بالش من پر آواز پر چلچله هاست. 

صبح خواهد شد 

و به اين كاسه ى آب 

آسمان هجرت خواهد كرد. 

بايد امشب بروم. 

من كه از باز ترين پنجره با مردم اين ناحيه صحبت كردم 

حرفى از جنس زمان نشنيدم. 

هيچ چشمى،عاشقانه به زمين خيره نبود. 

كسى از ديدن يك باغچه مجذوب نشد. 

هيچ كس زاغچه اى را سر يك مزرعه جدى نگرفت. 

من به اندازه ى يك ابر دلم مى گيرد 

وقتى از پنجره مى بينم حورى -دختر بالغ همسايه- 

پاى كمياب ترين نارون روى زمين  

فقه مى خواند. 

چيزهايى هم هست،لحظه هايى پر اوج 

(مثلا شاعره اى را ديدم 

آن چنان محو تماشاى فضا بود كه در چشمانش 

آسمان تخم گذاشت. 

و شبى از شب ها 

مردى از من پرسيد 

تا طلوع انگور،چند ساعت راه است؟) 

بايد امشب بروم. 

بايد امشب چمدانى را  

كه به اندازه ى پيراهن تنهايى من جا دارد،بردارم 

 و به سمتى بروم 

كه درختان حماسى پيداست، 

رو به آن وسعت بى واژه كه همواره مرا مى خواند. 

يك نفر باز صدا زد:سهراب!

كفش هايم كو؟ 

 

س.بانشى



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۸/۲/۱۳۸۹ - ۱۳:۲۳ توسط نسرین قاسمی | نظر(1)

زندگانى برگ بودن در مسير باد نيست 

زندگانى پيچك است 

امتداد ريشه ها 

انتهايش مى رسد پيش خدا... 

بايد آن را سبز كرد 

بايد آن را آب داد 

با آب پاش لحظه ها 

 

س.بانشى



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۷/۲/۱۳۸۹ - ۰۹:۲۴ توسط نسرین قاسمی | نظر(1)

در ميان مواج و خروشان موجهاي بيكران دريا 

تكه چوبي مي بينم 

شكسته 

نگرانم... 

نگرانم از تكه چوب شكسته 

كه نباشد، 

پاروي شكسته تو باشد. 

                   امضا: 

                                           ستاره دلتنگ آسمانم 

                                         و درونم تنهاست... 

                                تنهاي روشن. 

                                               هاجر محمودي بهلولي



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۷/۲/۱۳۸۹ - ۰۹:۲۱ توسط نسرین قاسمی | نظر(0)

اهنگ  

 از صلح مي گويندياازجنگ ميخوانند؟! 

 ديوانه هااوازبي اهنگ مي خوانند 

گاهي قناري هااگر در باغ هم باشند 

مانند مرغان قفس دلتنگ مي خوانند 

كنج قفس مي ميرم واين خلق بازرگان 

چون قصه ها مرگ مرا نيرنگ مي خوانند 

سنگم به بد نامي زننداكنون ولي روزي 

نام مرا با اشك روي سنگ مي خوانند 

اين ماهي افتاده در تنگ تماشا را  

پس كي به ان درياي ابي رنگ مي خوانند؟! 

                                                         ط.يگانه



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۴/۲/۱۳۸۹ - ۲۰:۲۴ توسط نسرین قاسمی | نظر(0)
دعای باران
 
خشكسالی امان مردم را بریده بود، چنانكه دیگر هیچ كاری را نمی توانستند انجام دهند.
بزرگان شهر در جمعی كه داشتند به این نتیجه رسیدند كه مردم شهر را جمع كنند و همگی دعای باران بخوانند، واز خدا بخواهند كه با بارش باران آنها را از خشكسالی نجات دهد.
همه مردم در میدان شهر جمع شدند و منتظر روحانی شهر بودند تا بیاید و دعای باران را شروع كنند، بالاخره روحانی آمد و رو به مردم كرد و گفت : تا به امروز نمی دانستم چرا ما از گرفتاری و خشكسالی نجات نمی یابیم ولی امروز با دیدن شما متوجه شدم ، چرا كه همه ما اینجا جمع شده ایم تا از كائنات بخواهیم بر ما باران نازل كند، ولی در جمع شما فقط همین دختر بچه ای كه این جلو نشسته با چتر آمده واین یعنی فقط یكی از ما به دعایی كه می كنیم ایمان داریم .
 
پس بیاید به هر آنچه كه می خواهیم و انجام می دهیم ایمان داشته باشیم. 
  
                                                                               رضا  رزمجویی


ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۱/۲/۱۳۸۹ - ۲۰:۴۱ توسط نسرین قاسمی | نظر(1)

به درخت هاى خشك پياده رو خيره شد.برف،شاخه ها را خم كرده بود و در بارش بعد حتما مى  

شكستشان.آدم ها هم مثل درخت ها بودند.يك برف سنگين هميشه بر شانه هاى آدم ها وجود داشت و  

سنگينى اش تا بهار ديگر حس مى شد.بدى اش اين بود كه آدم ها فقط يك بار مى مردند و اين يك بار چه  

فاجعه ى دردناكى بود!! 

 

غ.كيخا



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۱/۲/۱۳۸۹ - ۲۰:۳۰ توسط نسرین قاسمی | نظر(2)

زندگى هنگامه ى فرياد هاست 

 سرگذشت درگذشت ياد هاست 

زندگى تكرار جان فرسودن است 

رنج ما تاوان انسان بودن است!! 

 

غ.كيخا



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۲۹/۱/۱۳۸۹ - ۱۰:۲۸ توسط نسرین قاسمی | نظر(2)

ماشينش را رو به روى مغازه پارك كرد.پياده شد،به آن طرف خيابان كه رسيد دزدگير ماشين را به صدا در آورد. 

وارد مغازه شد،به قفسه ها نگاه كرد و در ذهن ليست خريدش را مرور.از هر قفسه آنچه را لازم   

بود برداشت،به صندوق رسيد،پول هايش را از جيب بيرون آورد تا حساب كند كه ناگهان چشمش به آن طرف  

خيابان جايي كه ماشينش را پارك كرده بود افتاد و مردى را ديد كه سعي دارد با كليدش در ماشين را باز كند.  

كيسه ها را روى زمين رها كرد و به طرف ماشين دويد.با او گلاويز شد.مرد حيرت زده به او مي نگريست. 

صاحب ماشين فرياد مي زد و ناسزا مي گفت و به سر و صورت مرد مي كوبيد.مرد را كنار زد و دزدگير  

ماشينش را به صدا درآورد.چراغ هاى ماشين جلويي كه دقيقا شبيه به ماشين خودش بود روشن و خاموش  

شدند و صداى باز شدن در از آن ماشين بلند شد.مرد با حيرت به شباهت بى اندازه‌ى دو ماشين و صورت  

كبود مرد بيچاره مى نگريست...  

 ص.دباغ منش



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۲۲/۱/۱۳۸۹ - ۱۱:۱۰ توسط نسرین قاسمی | نظر(0)

ياد دارم در غروبي سرد سرد              ميگذشت از كوچه ما دوره گرد 

 داد مي زد كهنه قالي مي خرم              دست دوم جنس عالي مي خرم  

كوزه و ظرف سفالي مي خرم                 گر نداري كوزه خالي مي خرم 

 اشك در چشمان بابا حلقه بست             عاقبت اهي كشيد بغضش شكست  

اول ماه است و نان در سفره نيست        اي خدا شكرت ولي اين زندگيست 

 بوي نان تازه هوشش برده بود                  اتفاقا مادم هم روزه بود  

خواهرم بي روسري بيرون دويد                 گفت آقا سفره خالي مي خريد 

 

 

ص.دباغ منش



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۲۰/۱۲/۱۳۸۸ - ۱۳:۴۱ توسط نسرین قاسمی | نظر(1)

برای زیستن نباید به دنبال بهانه گشت. ما همه بهانه ایم. بهانه ای برای رفتن، بهانه ای برای بردن. مثل برگ های پاییزی روزی باید از زندگی جدا شویم و به زمین بپیوندیم. 

     وقتی که آسمان راهش را گم می کند، وقتی ستاره ها سرگردان آسمان را می جویند، وقتی زمین را آموخته اند که سخت و خشن گردد، آنگاه به دل بی کرانت پی می بری. دلت را دریایی می کنی، تا با مواج ترین لحظه ها باز هم بی کران بماند.انتها ناپیدا می شوی و به آسمان بدل می گردی. 

     وقتی که به آسمان خیره می شوی و به بزگترین ستاره می اندیشی، بدان که در آن دور دست ها ستاره ای کوچک به امید یک نگاه گذرای تو  نشسته است، زانوی غم بغل گرفته است، بقچه ی یادت را بسته است، راهی سفری پر خطر است. 

ن.قاسمی



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۱۹/۱۲/۱۳۸۸ - ۲۰:۵۹ توسط نسرین قاسمی | نظر(0)

                                     به نام خدا 

زندگی ترانه ای قدیمی است. ترانه ای که هر روز بارها آن را می سراییم و برای درختان که میزبان پرنده های زیستن اند می خوانیم . 

ترانه زندگی را از از کوه و باد و باران  شنیده ام. من در خلوت غروب رویایی، زندگی را در چهره ی گل مریم دیده ام. 

فریده مرادی



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۱۳/۱۲/۱۳۸۸ - ۲۰:۳۸ توسط نسرین قاسمی | نظر(6)

شده آن قدر دلت بگیرد که ندانی چه کار کنی؟ دوست داری به یک ناپیدا کران دل ببندی تا در بی انتهایی اش غرقت کند. وقتی لب دریا غروب خورشید را می بینی دوباره همین حس و حال برایت زنده می شود. 

نمی دانی چرا از غروب دلگیر می شوی و آن گاه دوست داری دل به موج ها بسپاری و آزاد برگردی.  

وقتی که محو تماشای سرخی خورشید هنگام غروب و دریای مواج هستی، ناگهان باد تندی وزیدن می گیرد و تصویرت را که قبل از آن به زحمت می توانستی در آب کم عمق ساحل ببینی، محو می گرداند. 

تکه چوبی را که آن دور و برها افتاده بر می داری و تصویری از هر چه دوست داری ببینی اش، می کشی. بعد از تمام شدن نقاشی بلند می شوی و کمی عقب تر می روی تا تصویر بهتر دیده شود، ناگهان موج بلندی می آید و تصویرت را برای همیشه محو می کند. 

موج می رود، می رود و تو می دانی که هرگز به آن دست نخواهی یافت. 

ن.قاسمی

   



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۹/۱۲/۱۳۸۸ - ۱۹:۲۳ توسط نسرین قاسمی | نظر(5)

به سراغ من پر بسته به آنی تو بیا 

سخت باشد سفر خسته به آنی تو بیا 

هر چه هستم به هوا داری تو مجروحم 

آه آهم شده آهسته به آنی تو بیا 

امیر مهرابی



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۱۹/۱۱/۱۳۸۸ - ۱۸:۲۶ توسط نسرین قاسمی | نظر(2)

چرا تویی که راه ماه را در پیش گرفته ای به ستاره بودن راضی می شوی.  

  ن. قاسمی



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۲۸/۱۰/۱۳۸۸ - ۱۸:۱۶ توسط نسرین قاسمی | نظر(2)

خدا زمین را مدور ساخت تا به انسان بگوید همان لحظه ای که تصور میکنی به آخر دنیا رسیده ای درست در نقطه ی آغاز هستی.  

امیر مهرابی



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۲۶/۱۰/۱۳۸۸ - ۰۱:۱۴ توسط نسرین قاسمی | نظر(3)

ساکنین دریا بعد از مدتی صدای امواج را نمیشنوند... چه تلخ است قصه عادت. 

مسعود غلامیان



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۲۶/۱۰/۱۳۸۸ - ۰۱:۰۸ توسط نسرین قاسمی | نظر(1)

 فهمیدن عشق را چه مشکل کردند          

 ما را ز درون خویش غافل کردند 

 انگار کسی به فکر ماهی ها نیست  

 سهراب بیا که آب را که گل کردند  

خسرو کمرپور



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۲۰/۹/۱۳۸۸ - ۲۲:۲۶ توسط نسرین قاسمی | نظر(3)

 دفتر عشـــق كه بسته شـد 

دیـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــــــــدم  

خونـم حـلال ولـی بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون 

 به پایه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم  

اونیكه عاشـق شده بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود  

بد جوری تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد  

برای فاتحه بهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت  

حالا باید فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد 

 تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو 

 بـه نـام تـو سنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم  

غــرور لعنتی میگفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت  

بازی عشـــــقو بلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم 

 از تــــو گــــله نمیكنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم  

از دســـت قــــلبم شاكیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم  

چــرا گذشتـــم از خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم 

 چــــــــراغ ره تـاریكـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیم 

 دوسـت ندارم چشمای مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن 

 فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه 

 چه خوب میشه تصمیم تــــــــــــــــــــــــــــــــو  

آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه  

دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه  

بزن تیر خـــــــــــــــــلاص رو  

ازاون كه عاشقـــت بود 

 بشنواین التماسرو 

 ...............  

......... 

  .... .  

رضا رزمجویی



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۹/۹/۱۳۸۸ - ۱۲:۱۵ توسط نسرین قاسمی | نظر(2)

خانم خانه با سليقه اي وصف نشدني سفره را چيد.مهمان ها يكي يكي سر سفره نشستندو شروع به غذا خوردن كردندحالت غذا خوردنشان برايم جالب بود.چقدر با هم فرق داشتند.يكي از آن ها مثل قحطي زده ها بود.لقمه هاي بزرگ مي گرفت و به ضرب و زور انگشت آن ها را توي دهان فرو مي كرد.شكل لوله ي مري را توي عكس هاي پزشكي ديده بودم نمي دانم اين لقمه بزرگ مي توانست از آن لوله ي كوچك رد شود يا نه؟چون آنقدر تند مي خورد كه فكر مي كنم جويدني هم در كار نبود.آستين هاي پليور آبي رنگش را بالا زده بود مثل كسي كه به كار حساس و مهمي مشغول باشد.دست چپ وراستش پشت سر هم به طرف دهانش مي رفت.خدا به داد دستگاه گوارش و معده اش برسد.يكي ديگرشان آنقدر بين خوردن غذا حرف مي زد كه اصلا نمي فهميد چه مي خورد.هميشه همين طور بود،موقع خوردن غذا يا شش دانگ هواسش توي تلويزيون بود يا داشت حرف مي زد.دست هايش را موقع حرف زدن با آب و تاب حركت مي داد و آستين كلوش لباس صورتي رنگش اين طرف وآن طرف مي شد.هر از گاهي يك قاشق غذا مي خورد و فكر مي كنم 35 بار مي جويد.ديگه اعصاب همه به هم ريخته بود به او گفتم:بسه ديگه چقدر حرف مي زني غذاتو بخور.در همين حين غذا خوردن خانمي كه دقيقا نقطه مقابل آن دو بود توجه من را به خود جلب كرد.يواش يواش غذا مي خورد.آنقدر برنج را توي قاشقش مرتب مي كردكه گمان مي كردي مجسمه مي سازد.با چنگال و دقت فراوان غذا را توي قاشق صاف مي كرد و بعد با تآني قاشق را به سمت دهانش مي برد مثل هواپيمايي كه آرام از زمين بلند مي شود.موقع غذا خوردن تمام هواسش به غذا بود بايد چند بار صدايش مي زدي تا به خودش بيايد و جوابت را بدهد.ديگر كافي بود منم بايد غذا ميخوردم سرم را پايين انداختم و به كار خودم مشغول شدم.نمي دانم شايد كسي يا كساني هم حواسشان به غذا خوردن من باشد و آن را توصيف كنند.نمي دانم....   

 

ص.دباغ منش    



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۵/۹/۱۳۸۸ - ۱۴:۴۷ توسط نسرین قاسمی | نظر(3)

۱-بدون شک یکی از سیه روز ترین و بی نوا ترین جماعات انسانی که روی کره خاک زندگی کرده است و می کند جماعات عشیره ای ایران است....

2-اشک بیش ازآب چهره پدران و مادران ما را شُسته است وخون بیش از شربت و شراب به کام نیاکان،کسان،خویشان وعزیزان ما فروریخته است....

3-گرسنگی یار دیرین و وفادار ما بوده است و برهنگی در کنار گرسنگی یک دَم نسل های ما را تَرک نگفته است.مادران بسیاری را دیده ام که با پای برهنه ولی کفش به دست راههای دراز پیموده اند و فقط هنگام رسیدن به نزدیکی مجلس مهمانی کفش به پا کرده اند....

4-مرضی نیست که در ما نیست.شما شاگردان امسال دانشسرا یکی از مادران عشایری را در همین جا دیدید.از فاصله ای بعید کودک خود را به امید خودمان به دانشسرا آورده بود.به جان کندن کودک را به بیمارستان نمازی رساندیم و در آنجا جان کَند.این کودک برای اولین و آخرین بار در عمرش سیب و پرتقال دید،خورد ومُرد....

5-چندی پیش از یک مدرسه عشایری دیدن می کردم.کودکی دستگاه گوارش را بر تخته سیاه کشید واز دهان و مِری و معده سخن گفت که غذا چگونه از این مجاری می گذرد و تغییر و تبدیل می یابد. گفتم غذا چیست؟گفت نان.گفتم فقط نان؟گفت فقط نان!...

6-فرزند خرد سالی را به خاطر دارم که پس از سال ها انتظار اولین کفش نو را پوشیده بود و مادرش دائم با دلهره و اضطراب مراقبت می کرد که فرزند روی شن و سنگ قدم نگذارد.تعاقب گام های طفل با آن نگاه های مراقب مادرانه از مناظر تکان دهنده ای است که هیچ گاه فراموشم نمی شود... 

رضا رزمجویی



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۲/۹/۱۳۸۸ - ۲۲:۰۴ توسط نسرین قاسمی | نظر(2)

ومن هر روز بر سر چاه میروم  ودنیا را صدا میزنم اما جز پژواک صدایم که با صدای آب خروشنده جاری می آمیزد  آوایی از عمق چاه به گوش نمی رسد       {اندریای}



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۲/۹/۱۳۸۸ - ۲۱:۵۲ توسط نسرین قاسمی | نظر(3)

دل من دیر زمانی است که می پندارد دوستی نیز گلی است مانند نیلوفر و یاس ساقه ی ترد ظریفی دارد بی گمان سنگ دل است آنکه روا می دارد جان این ساقه ی نازک را دانسته بیازارد.  

مهرابی



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۲۸/۸/۱۳۸۸ - ۱۳:۴۰ توسط نسرین قاسمی | نظر(2)

گويند خدا هميشه با ماست  

  اي غم نكند خدا تو باشي 

 

 ص.دباغ منش



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۲۷/۸/۱۳۸۸ - ۲۲:۴۹ توسط نسرین قاسمی | نظر(4)

تو به من خنديدي و نمي دانستي

من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم

باغبان از پي من تند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب آلود به من كرد نگاه

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

و تو رفتي و هنوز،

سالهاست كه در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم

و من انديشه كنان غرق در اين پندارم

كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت 

***  

جواب: 

به تو خنديدم

چون كه مي دانستم

تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي

پدرم از پي تو تند دويد

و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه

پدر پير من است

من به تو خنديدم

تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و

سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك

دل من گفت: برو

چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را

و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام

حيرت و بغض تو تكرار كنان

مي دهد آزارم

و من انديشه كنان غرق در اين پندارم

كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت 

رضا رزمجویی



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۲۷/۸/۱۳۸۸ - ۲۰:۳۸ توسط نسرین قاسمی | نظر(3)

(لحظه ها را گذراندیم تا به خوشبختی برسیم غافل از اینکه خوشبختی همان لحظه هایی بود که گذشت.) 

اندریای



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۲۷/۸/۱۳۸۸ - ۱۲:۳۵ توسط نسرین قاسمی | نظر(1)

او نيامد و انتظارش را در بغض همسر و فرزند معناكرد  

         اما هميشه يادش با آنان بود يادي كه.... 

كنار مادر مي نشست و دست هاي كوچكش را روي عكسها مي  كشيد 

تنها براي آنان مانده بود خاطره ها و عكس هايش                 خاطره هايي كه.... 

از مادرش پرسيد پدرم كه بود؟به كجا پر كشيد؟  

مادر بغضش را فرو خورد و گفت پدرت مرد بود                        مردي كه... 

حالا پس از سالها انتظار آمد   آري آمد                      ولي با استخوان هايي كه... 

كودك در بهت و حيرت بود و اشك هاي مادر را مي نگريست 

                      كه بايد در اين لحظه گريست                   گريه هايي كه... 

اما دلش آرام گرفت حالا مي دانست كه بايد سر كدامين مزار زار بزند 

        حال آرامشي وجودش را فرا گرفته است                      آرامشي كه... 

 

ص.دباغ منش



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۱۶/۸/۱۳۸۸ - ۲۳:۰۶ توسط نسرین قاسمی | نظر(2)

سلام خوش آمدید. شما هم کلاسی عزیز می توانید،خاطره ها و دیگر مطالب خود را در  

این وبلاگ بنویسید.  

البته به یاد داشته باشید  ،حتماً نام و نام خانوادگی خود را در پایان هر مطلب بنویسید ، 

سپس آن را ثبت نمایید  

در ضمن می توانید با کلیک  روی ((مدیریت مطالب)) مطالب نوشته شده را در صورت نیاز  

 ویرایش کنید . 

                                                                                                  ن.قاسمی



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۱/۸/۱۳۸۸ - ۲۲:۳۴ توسط نسرین قاسمی | نظر(2)

به اتفاق یکی از دوستان در پارکی نشسته بودیم که صحنه ای جالب توجه مرا به خود جلب کرد،جوانکی را دیدم با اندامی زیبا و چهره ای درخشان که لباس های گشاد و نیمه پاره ای به تن داشت.تنها همسفر او یک کیسه بود .در پارک قدم می زد. حدس زدم که دنبال تکه های کارتن می گردد.طول و عرض پارک را قدم زد و تکه کارتن هایی را که شاید قبل از این افرادی مثل او روی آن خوابیده بودند را پیدا کرد.سایه یکی از درختان پارک را برای خواب انتخاب کرد.کارتن ها را زیر درخت پهن کرد و از کیسه اش که ظاهرا تنها محتویاتش یک عدد چادر مشکی زنانه و یک کتاب بود ،چادر را بیرون آورد. روی کارتن ها دراز کشید وچادر را روی خودش انداخت.طولی نکشید که به خواب عمیقی فرو رفت،فکرکنم ثروتمندترین و مرفه ترین افراد نیز به چنین خواب آرامی دست نیافته اند.لحظاتی بیش نگذشت که بیدار شد،عجیب بود هم خودش و هم خوابش.از کیسه اش کتابی را بیرون آورد.به نظر می رسید اندکی سواد دارد.نزدیک او رفتیم.وقتی در مورد خواب کوتاهش از او سوال کردم تعجب کردم این جمله از دکتر شریعتی را که می فرماید:"زندگانی را به بیداری بگذرانیم که سالها به اجبار خواهیم خفت" را برایم خواند.کتابش،داستان هفت خان رستم بود،فردی با چنین وضع نا مساعد که روز و شب در پارک ها بر روی تکه های کارتن می خوابید در جملاتش از گفته های دکتر شریعتی استفاده می کرد و گویا به خواندن داستان های حماسی عشق می ورزید ولی به دلیل شرایط خودش و سواد اندکی که داشت نتوانسته بود ازداستان های حماسی شاهنامه مطلع شود و اطلاعات اندکی که الان داشت را نیز از گوش افراد دیگر شنیده بود. با این وجود عشق و علاقه ای خاص به داستانهای حماسی شاهنامه داشت.چنین عشق و علاقه ای نیز در وجود من نهفته بود البته نه نسبت به شاهنامه وحماسه و شعر و داستان ،بلکه به روانشناسی.وقتی بچه بودم بدون اینکه شناختی نسبت به روانشناسی یا مراکز مشاوره داشته باشم همیشه در این فکر بودم که وقتی بزرگ شدم شغلی و یا مکانی را ایجاد کنم که هدف آن حل مشکلات افراد در زمینه های مختلف و مشکلات روحی وروانی و... باشد و این علاقه ام به روانشناسی بود که باعث شد این درس را در کنکور امسال 90% بزنم.ولی به دلیل تقریبا پایین بودن بقیه درصد ها در این رشته قبول نشدم. 

رضا رزمجویی



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۱۱/۱۰/۱۳۴۸ - ۰۳:۴۲ توسط نسرین قاسمی | نظر(1)
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.